<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://wikimahdi.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
	<title>ابوراجح حمّامی - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://wikimahdi.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://wikimahdi.com/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;action=history"/>
	<updated>2026-06-07T09:44:14Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.39.11</generator>
	<entry>
		<id>http://wikimahdi.com/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1223&amp;oldid=prev</id>
		<title>Vafa: صفحه‌ای تازه حاوی «= تشرفات و ملاقات ها - ابوراجح حمّامی = علّامه مجلسی در بحارالانوار از کتاب السّلطان المفرّج عن اهل الایمان، تألیف عامل کامل، سیّدعلیّ‌بن عبدالحمید نیلی نجفی نقل کرده که او گفته است:  قصّه‌ی ابوراجح حمّامی که در حلّه...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://wikimahdi.com/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%AD_%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%A7%D9%85%DB%8C&amp;diff=1223&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2025-10-30T15:08:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «= &lt;a href=&quot;/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%AA%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%A7%D8%AA_%D9%88_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA_%D9%87%D8%A7&quot; title=&quot;رده:تشرفات و ملاقات ها&quot;&gt;تشرفات و ملاقات ها&lt;/a&gt; - ابوراجح حمّامی = علّامه مجلسی در بحارالانوار از کتاب السّلطان المفرّج عن اهل الایمان، تألیف عامل کامل، سیّدعلیّ‌بن عبدالحمید نیلی نجفی نقل کرده که او گفته است:  قصّه‌ی ابوراجح حمّامی که در حلّه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;= [[:رده:تشرفات و ملاقات ها|تشرفات و ملاقات ها]] - ابوراجح حمّامی =&lt;br /&gt;
علّامه مجلسی در بحارالانوار از کتاب السّلطان المفرّج عن اهل الایمان، تألیف عامل کامل، سیّدعلیّ‌بن عبدالحمید نیلی نجفی نقل کرده که او گفته است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قصّه‌ی ابوراجح حمّامی که در حلّه بود، همه جا مشهور شده و در بین مردمان این زمانه منتشر گردیده است و جمعی از بزرگان سرشناس و دانشوران راست‌گو، از جمله شیخ زاهد عابد محقّق، شمس‌الدّین محمّد‌بن قارون -سلّمه الله تعالی- آن را نقل کرده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای حاکم حلّه، که نامش مرجان صغیر (و از ناصبی‌ها) بود، خبر بردند که ابوراجح پیوسته به صحابه ناسزا می‌گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آن خبیث دستور داد که او را بیاورند و بزنند. پس او را چنان زدند که به هلاکت رسد و نقطه‌ی سالمی در بدن او باقی نگذاشتند، حتّی صورتش را آن قدر زدند که دندان‌هایش ریخت. و زبان او را بیرون آورد و جوالدوز آهنی در آن فرو برد و بینی‌اش را شکافت و ریسمانی از جنس مو را داخل آن سوراخ کرده، سر این ریسمان را به طنابی دیگر بست و به دست عدّه‌ای از یاوران خود داد. و به آنان فرمان داد که او را با چنان وضعی در کوچه‌های حلّه بگردانند و بزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس آن اشقیا او را بردند و از هر طرف آن قدر زدند ‌که بر زمین افتاد و مرگ را در برابر چشمانش دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه وضعیّت او را به حاکم لعین خبر دادند و آن خبیث دستور قتلش را صادر نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاضران به حاکم گفتند: او پیرمردی فرتوت است و آن قدر آسیب دیده که برای مرگش کافی است و نیازی به کشتن او نیست؛ او را رها کن که خودش خواهد مرد و خونش را به گردن خودت مینداز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن قدر در شفاعت برای او اصرار نمودند تا آن‌که حاکم فرمان رهایی‌اش را صادر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره و زبان او ورم کرده بود. خانواده‌اش او را به خانه بردند و شک نداشتند که همان شب از دنیا خواهد رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی صبح شد، مردم نزد او رفتند، دیدند که ایستاده و با سلامتی کامل، نماز می‌خواند و دندان‌های ریخته‌اش دوباره برگشته و زخم‌هایش بهبود یافته و اثری از جراحات او باقی نمانده و از شکستگی‌ها در سر و صورتش خبری نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم از حال او به شگفت آمدند و در این باره از او سؤال نمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: هنگامی که مرگ را با چشمان خود دیدم و زبانی برایم نمانده بود تا با آن از خدا چیزی بخواهم، پس به دل خود از حق تعالی درخواست کردم و به مولای خود، حضرت صاحب الزّمان(علیه السلام) استغاثه نمودم و یاری خواستم. وقتی شب تاریک شد، ناگهان دیدم که تمام خانه پر از نور شد. و ناگاه حضرت صاحب الزّمان(علیه السلام) را دیدم که دست شریف خود را بر روی من کشید و فرمود: «بیرون رو و برای خانواده‌ات کار کن؛ که خدای تعالی به تو عافیت عطا کرده است.» پس صبح، حالم این‌گونه بود که می‌بینید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شیخ شمس‌الدّین، محمّدبن قارون، راوی حکایت گفت: به خدای تعالی سوگند که ابوراجح مردی ضعیف‌اندام و زردرنگ بود و صورتی نازیبا و محاسنی ناهمگون داشت. من نیز همواره به حمّامی می‌رفتم که او در آن بود و همیشه به این حال و شکل که وصف کردم او را می‌دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح که شد، من هم جزء کسانی بودم که نزد او رفتند. پس او را دیدم که مردی قوی‌اندام و راست‌قامت شده و ریش او بلند و روی او گلگون گشته و مانند جوانی بیست ساله گردیده است. او به همین شکل و جوان بود و تغییری نیافت تا آن‌که از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خبر ابوراجح همه جا پیچید، حاکم او را خواست و حاضر نمود. خود او دیروز ابوراحج را با آن وضع دیده بود، امّا امروز در چنین حالی بود که ذکر شد. و اثر هیچ جراحتی در او ندید و دندان‌های ریخته‌اش را دید که دوباره برگشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ترس شدیدی در دل حاکم لعین افتاد. و او که پیش‌تر در مقام حضرت قائم(علیه السلام) در حلّه می‌نشست و پشت پلید خود را به جانب قبله و مقام آن حضرت می‌نمود، بعد از این ماجرا، روی به آن سمت می‌نشست و با اهل حلّه، به نیکی و مدارا رفتار می‌نمود. و بعد از آن چندان درنگ نکرد که مُرد و آن معجزه‌ی تابان به حال آن خبیث، فایده‌ای نبخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;بحارالأنوار 52 / 70 و 71؛ السّلطان المفرّج / 37 - 40.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
----نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان&lt;br /&gt;
[[رده:تشرفات و ملاقات ها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Vafa</name></author>
	</entry>
</feed>