<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://wikimahdi.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%A8%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%28%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C%29</id>
	<title>سیّدمحمّدبن سیّدهاشم موسوی (هندی) - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://wikimahdi.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%A8%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%28%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C%29"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://wikimahdi.com/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%A8%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_(%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C)&amp;action=history"/>
	<updated>2026-06-06T21:50:21Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.39.11</generator>
	<entry>
		<id>http://wikimahdi.com/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%A8%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_(%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C)&amp;diff=1334&amp;oldid=prev</id>
		<title>Saeed: مطلب جدید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://wikimahdi.com/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%A8%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%91%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_(%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C)&amp;diff=1334&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2026-04-30T15:50:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;مطلب جدید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;= [[:رده:تشرفات و ملاقات ها|تشرفات و ملاقات ها]] - سیّدمحمّدبن سیّدهاشم موسوی (هندی) =&lt;br /&gt;
جناب سیّدمحمّد موسوی معروف به هندی -ایّده الله تعالی- نقل کرد و گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من روایتی دیدم که نشان می‌داد اگر خواستی شب قدر را بشناسی، پس تا شب بیست و سوم ماه مبارک، هر شب صد مرتبه سوره‌ی مبارک دخان را بخوان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به خواندن آن مشغول شدم و در شب بیست و سوم از حفظ می‌خواندم. بعد از افطار، به حرم امیرالمؤمنین &amp;lt;small&amp;gt;علیه‌السلام&amp;lt;/small&amp;gt; رفتم، امّا به سبب ازدحام فراوان مردم در آن شب، جایی برای خود نیافتم مگر این‌که در قسمت پیش رو، پشت به قبله، زیر چهل چراغ، چهارزانو بنشینم و رو به قبر منوّر کرده و مشغول خواندن سوره‌ی دخان شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین اثنا، مردی اعرابی را دیدم که کنار من، چهارزانو نشسته، قامتش متوسّط و رنگش گندم‌گون است و چشم‌ها و بینی و رخساری نیکو دارد و هم‌چون شیوخ اعراب، بسیار با هیبت است، امّا جوان بود. و به خاطر ندارم که محاسن کم‌پشتی داشت یا نه و گمان می‌کنم که داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش خود می‌گفتم: چه شده که این بدوی به این‌جا آمده و این‌گونه مثل عجم‌ها نشسته؟ چه کاری در حرم دارد و در این شب منزلش کجاست؟ آیا او از شیوخ خزاعه است که کلیددار یا دیگران او را میهمان کردند و من مطّلع نشدم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس پیش خود گفتم که شاید او مهدی &amp;lt;small&amp;gt;علیه‌السلام&amp;lt;/small&amp;gt; باشد. به صورتش نگاه کردم، او به راست و چپ روی می‌کرد و زوّار را می‌نگریست امّا نه با سرعتی که با وقار ناسازگار باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش خود گفتم که از او سؤال می‌کنم منزلش کجاست یا از خودش می‌پرسم که کیست. تا چنین تصمیمی گرفتم، قلبم به شدّت گرفت به گونه‌ای که مرا رنجانید و گمان کردم که از درد آن رویم زرد شده و همین طور ادامه داشت تا این‌که در دلم گفتم: خداوندا! من از او سؤال نمی‌کنم. دلم را به حال خود واگذار و از این درد نجاتم ده که من از تصمیمی که داشتم، منصرف شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس قلبم آرام شد و باز به افکارم درباره‌ی او برگشتم و دوباره تصمیم گرفتم که از او سؤال کنم و گفتم که چه ضرری دارد و چرا نباید از او بپرسم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون این تصمیم را گرفتم، دوباره قلبم درد گرفت و همین طور ادامه داشت تا از آن تصمیم منصرف شدم و عهد کردم چیزی از او نپرسم. پس قلبم آرام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با زبان مشغول قرائت بودم و (با چشم) به رخسار و جمال و هیبت او می‌نگریستم و درباره‌ی او فکر می‌کردم تا آن‌که اشتیاق مرا وا داشت که برای بار سوم تصمیم بگیرم که از حالش جویا شوم. این بار هم قلبم به شدّت درد گرفت و مرا آزار داد تا صادقانه اراده کردم که سؤال نپرسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای خود راهی برای شناختن او معیّن نمودم، بدون آن‌که بپرسم؛ این‌گونه که از او فاصله نگیرم و به هر جا می‌رود با او باشم تا اگر از مردم معمولی است، معلوم شود منزلش کجاست؛ و اگر امام &amp;lt;small&amp;gt;علیه‌السلام&amp;lt;/small&amp;gt; است، از نظرم پنهان شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی طولانی همان طور نشسته بود در حالی که میان من و او فاصله‌ای نبود، بلکه گویا جامه‌ی من به جامه‌ی او چسبیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستم ببینم ساعت چند است و به سبب ازدحام مردم، صدای ساعت حرم را نمی‌شنیدم. شخصی پیش روی من بود و ساعت داشت. پس یک گام برداشتم که از او بپرسم. شلوغی جمعیّت او را از من دور کرد. به سرعت به جای خود برگشتم و گویا یک پا را اصلاً از جای خود برنداشته بودم، پس آن شخص را نیافتم و از حرکتم پشیمان شدم و خودم را سرزنش نمودم.&amp;lt;ref&amp;gt;ر.ک: جنّة المأوی / ۷۳ - ۷۵ (حکایت ۱۹).&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
[[رده:تشرفات و ملاقات ها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeed</name></author>
	</entry>
</feed>