<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>http://wikimahdi.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1_%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C_%281%29</id>
	<title>محمّدطاهر نجفی (1) - تاریخچهٔ نسخه‌ها</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://wikimahdi.com/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1_%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C_%281%29"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="http://wikimahdi.com/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1_%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C_(1)&amp;action=history"/>
	<updated>2026-06-07T02:20:53Z</updated>
	<subtitle>تاریخچهٔ نسخه‌ها برای این صفحه در ویکی</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.39.11</generator>
	<entry>
		<id>http://wikimahdi.com/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1_%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C_(1)&amp;diff=1250&amp;oldid=prev</id>
		<title>Vafa: صفحه‌ای تازه حاوی «= تشرفات و ملاقات ها - محمّدطاهر نجفی (1) = مرد درست‌کار باتقوا، شیخ محمّدطاهر نجفی سال‌هاست خادم مسجد کوفه است و با خانوداه‌اش در همان جا زندگی می‌کند. بیشتر اهل علم نجف اشرف که به آن مسجد مشرّف می‌شوند، او را می‌شناس...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="http://wikimahdi.com/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1_%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C_(1)&amp;diff=1250&amp;oldid=prev"/>
		<updated>2025-11-06T15:53:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای تازه حاوی «= &lt;a href=&quot;/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%AA%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%A7%D8%AA_%D9%88_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA_%D9%87%D8%A7&quot; title=&quot;رده:تشرفات و ملاقات ها&quot;&gt;تشرفات و ملاقات ها&lt;/a&gt; - محمّدطاهر نجفی (1) = مرد درست‌کار باتقوا، شیخ محمّدطاهر نجفی سال‌هاست خادم مسجد کوفه است و با خانوداه‌اش در همان جا زندگی می‌کند. بیشتر اهل علم نجف اشرف که به آن مسجد مشرّف می‌شوند، او را می‌شناس...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ تازه&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;= [[:رده:تشرفات و ملاقات ها|تشرفات و ملاقات ها]] - محمّدطاهر نجفی (1) =&lt;br /&gt;
مرد درست‌کار باتقوا، شیخ محمّدطاهر نجفی سال‌هاست خادم مسجد کوفه است و با خانوداه‌اش در همان جا زندگی می‌کند. بیشتر اهل علم نجف اشرف که به آن مسجد مشرّف می‌شوند، او را می‌شناسند و تاکنون از او، جز نیکی و درستی چیزی نقل نکرده‌اند. خود من نیز سال‌هاست او را با همین اوصاف می‌شناسم. و یکی از علمای باتقوا هم که مدّت‌ها در مسجد کوفه معتکف بوده‌ است، از تقوا و دین‌داری او بسیار سخن می‌گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون وی از ناحیه‌ی هر دو چشم نابینا و گرفتار امور خود است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان عالم، ماجرایی را از او نقل فرمود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال گذشته در آن مسجد شریف از او جویا شدم، گفت: هفت-هشت سال قبل با نبود رفت‌وآمد زوّار و درگیری بین دو طایفه‌ی زکرت و شمرت&amp;lt;ref&amp;gt;شمرت و زکرت (یا زقرت) دو طایفه در نجف اشرف هستند که درگیری‌های بسیار بین آنها در تاریخ این شهر ثبت شده است.&amp;lt;/ref&amp;gt; در نجف که موجب قطع شدن رفت‌وآمد اهل علم نیز به مسجد کوفه شد، زندگانی بر من تلخ گشت. زیرا منبع درآمد من برای گذران زندگی، فقط این دو گروه زوّار و اهل علم بودند و من نیز عیال‌وار بوده و سرپرستی چند یتیم هم بر عهده داشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب جمعه‌ای بود. هیچ چیز برای خوردن نداشتیم و اطفال از گرسنگی ناله می‌کردند. بسیار دلتنگ شدم. و در آن شب که بدیِ شرایط به بالاترین حد رسیده بود، بیشتر اوقات مشغول بعضی از اوراد و ختم‌ها بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رو به قبله، میان محلّ سفینه -که معروف به جای تنور است- و دکّة القضا نشسته بودم و از حال خود، به قادر متعال شکوه می‌نمودم و اظهار رضایتمندی به آن حالت فقر و پریشانی می‌کردم و عرضه داشتم: چیزی بهتر از آن نیست که روی مبارک سیّد و مولای مرا به من بنمایی، و غیر از این چیزی نمی‌خواهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگاه خود را بر روی پا ایستاده دیدم و در دستم سجّاده‌ی سفیدی بود و دست دیگرم در دست جوان جلیل القدری بود که نشانه‌های هیبت و جلال در او نمایان، و لباس نفیسی مایل به سیاهی در بر داشت، که منِ ظاهربین، اوّل خیال کردم که یکی از سلاطین است، امّا عِمامه‌ای بر سر مبارک داشت و نزدیک او شخص دیگری بود که جامه‌ای سفید در بر داشت. با چنین حالی، به سمت دکّه، نزدیک محراب، راه افتادیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که به آن‌جا رسیدیم، آن شخص جلیل که دست من در دست او بود، فرمود: «یا طاهر، افرش السّجادة!» یعنی: ای طاهر، سجّاده را پهن کن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس سجّاده را پهن نمودم، سفید بود و درخشنده؛ امّا جنس آن را نشناختم. بر روی آن با خطّی واضح عبارتی نوشته شده بود. آن را رو به قبله انداختم و انحرافی را که در جهت قبله‌ی مسجد است، رعایت نمودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: آن را چگونه پهن کردی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از هیبت آن جناب، از خود بی‌خود شده بودم و از ترسی که مرا فراگرفته بود ناخودآگاه گفتم: فَرَشْتُها بِطولٍ وَ العَرْضِ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: این عبارت را از کجا گرفتی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: این کلام از زیارتی است که با آن، [[قائم]] -عجّل الله فرجه- را زیارت می‌کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;گویا اشاره به عبارت «... ناشِرِ العَدْلِ فِي الطّولِ وَ العَرْضِ» است که در استغاثه‌ی «سلام الله الکامل التّامّ...» آمده است. المزار الکبیر / 671؛ بحارالأنوار 98 / 373.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس بر من تبسّم نمود و فرمود: تو اندکی از فهم داری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه بر آن سجّاده ایستاد و تکبیر نماز گفت. پیوسته نور و شکوه او بیشتر می‌شد و شدّت درخشندگی هم‌چون پرده‌ای بود که با آن، نگاه کردن به روی مبارک آن جناب ممکن نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شخص دیگر هم چهار وجب عقب‌تر، پشت سر او ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر دو نماز می‌گزاردند و من روبه‌روی ایشان ایستاده بودم. پس در مورد او به دلم چیزی افتاد و فهمیدم از آن اشخاصی نیست که من در ابتدا گمان کرده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نمازشان به پایان رسید، آن شخصِ دیگر را ندیدم و آن جناب را بر بالای کرسی بلندی دیدم که حدود چهار ذراع ارتفاع داشت و سقفی بر آن بود و به قدری نور از آن می‌تابید که دیده را خیره می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به من روی نمود و فرمود: ای طاهر! گمان کردی من کدام سلطان از این سلاطینم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ای مولای من! تو سلطان سلاطینی و سیّد عالمی و تو از اینها نیستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: ای طاهر! به خواسته‌ی خود رسیدی؛ پس چه می‌خواهی؟ آیا هر روز به شما رسیدگی نمی‌کنم؟! آیا اعمال شما بر ما عرضه نمی‌شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به من وعده‌ی نیکویی حال و بیرون رفتن از آن شرایط سخت را داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین حال، شخصی که او را به شخص و اسم می‌شناختم، از سمت صحنِ حضرت مسلم وارد مسجد شد. او کرداری زشت داشت. پس آثار غضب در آن جناب نمایان شد و روی مبارک را به طرف او کرد و عِرقِ هاشمی در پیشانی‌اش هویدا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمود: ای فلان! به کجا فرار می‌کنی؟! آیا زمین از آنِ ما نیست و آسمان از آنِ ما نیست و احکام ما در آنها جاری نیست؟! و تو چاره‌ای نداری از آن‌که در زیر دست ما باشی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه به من روی کرد و تبسّم نمود و فرمود: ای طاهر! به مراد خود رسیدی، دیگر چه می‌خواهی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به خاطر هیبت آن جناب و حیرتی که از جلال عظمت او به من دست داد، نتوانستم سخن بگویم. پس برای بار دوم این کلام را تکرار فرمود و شدّت حال من غیر قابل توصیف بود و باز هم نتوانستم جوابی بگویم و از جنابش درخواستی نمایم. پس به قدر چشم بر هم زدنی نگذشت که خود را در میان مسجد تنها دیدم و هیچ کس با من نبود. به طرف مشرق نگریستم، دیدم فجر طلوع کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ طاهر گوید: از آن روز، با آن‌که چند سال است نابینایم و به همین جهت بیشتر راه‌های گذران زندگی بر روی من بسته شده که یکی از آنها خدمت کردن به علما و طلّابی بود که به مسجد کوفه مشرّف می‌شوند، امّا طبق وعده‌ی آن حضرت، از آن تاریخ تا کنون، الحمد لله در امور معاشم گشایش حاصل شده و هرگز به سختی و تنگنا نیفتادم.&lt;br /&gt;
----نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان&lt;br /&gt;
[[رده:تشرفات و ملاقات ها]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Vafa</name></author>
	</entry>
</feed>