جابَلقا و جابَلسا

از ویکی‌مهدی
نسخهٔ تاریخ ‏۲۳ اکتبر ۲۰۲۵، ساعت ۱۸:۵۵ توسط Vafa (بحث | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «= جابَلقا و جابَلسا = امّا امامیّه، پس ایشان روایات بسیاری پیرامون معجزات رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) و ائمّه‌ی هدی(علیهم السلام) نقل نمودند که هم‌چون این حکایت، شگفت‌انگیزند؛ چنان‌که پیش از این نیز اشاره شد. بلکه احادیث بسیاری که از نظر م...» ایجاد کرد)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

جابَلقا و جابَلسا

امّا امامیّه، پس ایشان روایات بسیاری پیرامون معجزات رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) و ائمّه‌ی هدی(علیهم السلام) نقل نمودند که هم‌چون این حکایت، شگفت‌انگیزند؛ چنان‌که پیش از این نیز اشاره شد.

بلکه احادیث بسیاری که از نظر معنی به حدّ تواتر می‌رسد نقل نموده‌اند که طبق آنها در مشرق و مغرب دو شهر بزرگ وجود دارد، یکی به نام جابلسا و دیگری جابلقا. بلکه شهرهای پرشماری هست. و اهالی آنها از یاران قائم(علیه السلام) بوده و با آن حضرت خروج خواهند کرد و بر دارندگان اسلحه پیشی می‌گیرند.

آنان پیوسته از خدای تعالی می‌خواهند که ایشان را از انصار دین خود قرار دهد. ائمّه(علیهم السلام) هم در زمان‌های معیّنی نزد آنان رفته و معالم دین را به آنها می‌آموختند و علوم و حکمت الهی را به آنان تعلیم می‌دادند.

ایشان از عبادت، خسته و رنجور نمی‌گردند. کتاب خداوند را همان‌گونه تلاوت می‌کنند که نازل شده و به ایشان آموختند؛ که اگر بر مردم بخوانند، به آن کفر می‌ورزند و انکارش می‌کنند.

آنان هر چه را از مطالب قرآن درک نکنند، از ائمّه(علیهم السلام) سؤال می‌کنند. پس هنگامی که به آنان پاسخ گویند، سینه‌هایشان فراخ و گشاده گردد از آن‌چه می‌شنوند.

آنها اصحاب اسرارند و پرهیزکار و نیک‌مرد.

هرگاه ایشان را ببینی، افتادگی و فروتنی را می‌بینی و جستن آن‌چه آنان را به خداوند -عزّوجل- نزدیک می‌کند.

عمر آنان هزار سال است و پیر و جوان در میان آنها هست. وقتی جوانی از ایشان پیری را ببیند، مثل بنده نزد او می‌نشیند و جز با اجازه‌ی او برنمی‌خیزد.

آنان در انتظار قائم(علیه السلام) بوده و از خدای تعالی می‌خواهند که آن حضرت را به ایشان بنماید. آنان راهی دارند که از طریق آن آگاه‌ترین مردمان‌اند به خواسته‌های امام(علیه السلام). هرگاه امام(علیه السلام) به ایشان امری نماید، پیوسته به آن عمل می‌کنند تا وقتی که امر دیگری به ایشان نماید.

اگر آنان بر مردمان بین مشرق و مغرب حمله آورند، در ساعتی همگی را از بین می‌برند. آهن در بدن ایشان کارساز نیست. شمشیری دارند از آهن، غیر این آهن، که اگر با آن بر کوهی بزنند، آن را ببرّد و از هم جدا نماید.

امام(علیه السلام) با ایشان به جهاد با هند و دیلم و ترک و کرد و روم و بربر و فارس و مابین جابلسا و جابلقا می‌رود؛ بر اهل هیچ دینی وارد نمی‌شوند مگر آن‌که آنان را به خداوند -عزّوجل- و اسلام و اقرار به محمّد(صلی الله علیه و آله) و توحید و ولایت اهل‌بیت(علیهم السلام) دعوت می‌کنند. پس هر کس دعوتشان را اجابت نماید و به اسلام وارد شود، او را به حالش می‌گذارند و امیری از خودشان برای آنها معیّن می‌کنند. و هر ‌که اجابت ننماید و به محمّد(صلی الله علیه و آله) و دین اسلام اقرار نکند، او را می‌کشند.

در بین آنان عدّه‌ای هستند که سلاح خود را کنار نگذاشتند از آن وقتی که در انتظار ظهور قائم(علیه السلام) هستند.

اگر امام(علیه السلام) نزد ایشان نرود، گمان می‌کنند که این از روی خشم و نارضایتی است. آنان مراقب زمانی‌اند که امام نزد ایشان می‌رود. هرگز به خداوند شرک نورزیده‌اند و معصیت نکرده‌اند و از فلان و فلان بیزاری می‌جویند و آن دو را لعنت می‌کنند.[۱]

و... سایر توصیفاتی که درباره‌ی این گروه و کردارشان و چگونگی شهرهایشان در روایات شرح داده شده است. و بر اساس ظاهر شرع مطهّر و شیوه‌ی اهل شریعت، نمی‌توان چنین توضیحات مفصّلی را بر عالم مثال یا منازل قلبی اهل حال حمل نمود، چنان‌که اهل تأویل می‌کنند.[۲]

امّا وجود این دو شهر -در یک سرزمین یا در جای‌های جدا از هم، آن‌گونه که برخی از محقّقین پیشین احتمال داده‌اند- به قدری واضح بوده است که حضرت سیّدالشّهدا(علیه السلام) در روز عاشورا، در میان میدان، ضمن سخنان شریفی که برای اتمام حجّت بیان می‌نمود، فرمود: «به خدا سوگند، بین جابلسا و جابلقا، پسر پیغمبری نیست غیر از من.»[۳] چنان‌که در خبری دیده‌ام امّا اکنون، مدرک آن در نظرم نیست.

فیروزآبادی[۴] در القاموس المحیط می‌گوید: جابلس -به فتح با و لام، یا سکون آن- شهری است در مغرب که پس از آن انسانی نیست.[۵] و جابلق شهری است در مشرق.[۶]

شیخ حسن‌بن سلیمان حلّی، شاگرد شهید اوّل، در کتاب محتضر، حدیثی شریف و طولانی روایت کرده که چکیده‌ی مضمون آن چنین است که عمر، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را متّهم نمود که گاهی، شب‌ها از مدینه بیرون تشریف می‌برد. پس شبی مراقب آن حضرت ماند و حضرت او را به شهری برد که مسافت آن تا مدینه یک سال راه بود و او را در آن‌جا گذاشت و خود بازگشت. عمر، اوضاع آن شهر را دید، از جمله این‌که اهل آن‌جا در زراعت و سایر کارهای خود بر لعن او تکیه و اعتماد داشتند به گونه‌ای که با لعن او بذر می‌افشاندند، پس به سرعت سبز می‌شد و خوشه می‌آورد و می‌رسید و درو می‌کردند. پس یک هفته آن‌جا ماند تا حضرت دوباره به آن شهر تشریف برد و او با آن حضرت برگشت.[۷] روایت طولانی است. غرض، بیان خلاصه‌ی مضمون آن بود.


نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان

  1. ن.ک: بصائر الدّرجات / 490 - 492؛ بحارالأنوار 27 / 42 و 43.
  2. ر.ک: بحارالأنوار 54 / 351 - 354.
  3. الإرشاد 2 / 29. مشابه این مضمون از امام حسن(علیه السلام) در صلح با معاویه نیز نقل شده است: مناقب آل‌ أبی‌طالب (لابن‌شهرآشوب) 4 / 34؛ بحارالأنوار 44 / 56. (گفتنی است در برخی روایات «جابرسا» ضبط شده است.)
  4. ابوطاهر، مجدالدّین، محمّدبن یعقوب فیروزآبادی (۷۲۹ - ۸۱۷ق) لغت‌شناس برجسته، محدّث و فقیه سنّی شافعی است.
  5. القاموس المحیط / 614.
  6. القاموس المحیط / 871.
  7. ر.ک: المحتضر / 215 - 217؛ بحارالأنوار 30 / 333 - 335. با مقداری تفاوت.