مادر مرد سنّی مذهب

از ویکی‌مهدی
نسخهٔ تاریخ ‏۳۰ اکتبر ۲۰۲۵، ساعت ۱۹:۱۱ توسط Vafa (بحث | مشارکت‌ها) (صفحه‌ای تازه حاوی «= تشرفات و ملاقات ها - مادر مرد سنّی مذهب = نیز از همان کتاب نقل نموده که شیخ شمس‌الدّین، محمّدبن قارون چنین نقل کرده است: مردی از اطرافیان سلاطین بود که اسمش معمّر‌بن شمس، و مشهور به «مذور» بود. او پیوسته روستایی به نا...» ایجاد کرد)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

تشرفات و ملاقات ها - مادر مرد سنّی مذهب

نیز از همان کتاب نقل نموده که شیخ شمس‌الدّین، محمّدبن قارون چنین نقل کرده است:

مردی از اطرافیان سلاطین بود که اسمش معمّر‌بن شمس، و مشهور به «مذور» بود. او پیوسته روستایی به نام «بُرْس» را که در نزدیکی حلّه بود، اجاره می‌کرد. آن روستا وقف علوییّن بود. مذور نماینده‌ای به نام ابن‌خطیب داشت که غلّه‌ی آن روستا را جمع می‌کرد و غلامی هم داشت که مسئول مخارج او بود به نام عثمان. ابن‌خطیب از اهل ایمان و صلاح بود، بر خلاف عثمان. این دو همواره با یک‌دیگر در امر دین، بحث و نزاع داشتند.

روزی اتّفاق افتاد که آن دو در مقام ابراهیم خلیل(علیه السلام) بودند (که در برس، نزدیکی تپّّه‌ی نمرود بود) در وقتی که گروهی از رعیّت و عوام نیز حضور داشتند.

ابن‌خطیب به عثمان گفت: ای عثمان! الآن حق را واضح و آشکار می‌نمایم. من بر کف دست خود نام آنها را می‌نویسم که دوست دارم، یعنی علی و حسن و حسین(علیهم السلام) و تو نیز بر دست خود نام آنها را که دوست داری بنویس، یعنی ابوبکر و عمر و عثمان. آن‌گاه همین دستانمان را به هم می‌بندیم و در آتش می‌بریم؛ دست هر یک سوخت، او بر باطل است و هر که دستش سالم ماند، او بر حقّ است.

عثمان این کار را قبول نکرد و راضی نشد آن را انجام دهد.

رعیّت و عوام که در آن‌جا حضور داشتند، بر عثمان طعنه زدند که اگر مذهب تو حقّ است، چرا به این کار راضی نمی‌شوی؟

مادر عثمان، از بلندی آنان را می‌دید و سخنان مردم را می‌شنید که بر پسر او طعنه زدند. پس در حمایت از پسر خود شروع به لعن و نفرین طعنه‌گویان کرد و به ایشان بدگویی نمود و آنان را تهدید کرد و ترسانید. و در این کار زیاده‌روی بسیار کرد.

پس در همان وقت، چشم‌های او نابینا گردید و دیگر هیچ چیز را نمی‌دید. چون متوجّه کوری خود شد، دوستانش را صدا زد. وقتی بالا رفتند، دیدند که چشم‌های او سالم است ولی هیچ چیز را نمی‌دید. پس دست او را گرفتند و پایین آمدند و او را به حلّه بردند.

این خبر بین خویشان و نزدیکان و اطرافیان او پخش شد. پس پزشکان را از حلّه و بغداد برای معالجه‌ی چشم او آوردند، امّا نتوانستند برای او کاری کنند.

پس زنان مؤمنی که با او آشنایی و دوستی داشتند، نزدش آمدند و گفتند: آن کسی که تو را نابینا کرد، حضرت صاحب الامر(علیه السلام) است! پس اگر شیعه شوی و دوستی آن حضرت را بپذیری و از دشمنانش بیزاری جویی، ما ضامن می‌شویم که حق تعالی به برکت آن حضرت، به تو عافیت عطا کند؛ وگرنه رهایی از این بلا، برای تو ممکن نیست.

مادر عثمان قبول کرد و به این کار راضی شد. شب جمعه که فرارسید، او را برداشتند و به قبّه‌ی مقام حضرت صاحب الامر(علیه السلام) در حلّه رفتند. او را وارد قبّه بردند و همگی آن زنان مؤمن آن شب نزد درِ قبّه ماندند. یک‌چهارم شب که گذشت، آن زن با چشم‌های بینا به سوی ایشان بیرون آمد و یکایک ایشان را می‌شناخت و رنگ جامه‌های تک تک آنان را می‌گفت. همگی شاد گشتند و برای سلامتی نیکوی او حمد خدا گفتند و شرح ماجرا را از او پرسیدند.

مادر عثمان گفت: هنگامی که شما مرا وارد قبّه کردید و خود از آن‌جا بیرون آمدید، دیدم که دستی بر دست من رسید و گفت: بیرون برو که خدای تعالی به تو عافیت داده است.

پس نابینایی من از بین رفت و قبّه را دیدم که پر از نور گردیده بود و مردی را در میان قبّه دیدم. گفتم: تو کیستی ای آقای من؟

فرمود: منم م‌ح‌م‌د‌بن حسن.

و از دیدگان من غایب گردید.

پس آن زنان برخاستند و به خانه‌های خود برگشتند و عثمان، پسر او هم شیعه شد و اعتقادات او و مادرش نیکو گشت. این قصّه نیز بین قبیله‌های آن‌جا شهرت پیدا کرد و به وجود امام(علیه السلام) یقین پیدا کردند.

ظهور این معجزه در سال هفت‌صد و چهل و چهار بود.[۱]


نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان

  1. بحارالأنوار 52 / 71 - 73؛ السّلطان المفرّج / 41 - 44.