محمّدطاهر نجفی (1)
تشرفات و ملاقات ها - محمّدطاهر نجفی (1)
مرد درستکار باتقوا، شیخ محمّدطاهر نجفی سالهاست خادم مسجد کوفه است و با خانوداهاش در همان جا زندگی میکند. بیشتر اهل علم نجف اشرف که به آن مسجد مشرّف میشوند، او را میشناسند و تاکنون از او، جز نیکی و درستی چیزی نقل نکردهاند. خود من نیز سالهاست او را با همین اوصاف میشناسم. و یکی از علمای باتقوا هم که مدّتها در مسجد کوفه معتکف بوده است، از تقوا و دینداری او بسیار سخن میگفت.
اکنون وی از ناحیهی هر دو چشم نابینا و گرفتار امور خود است.
همان عالم، ماجرایی را از او نقل فرمود:
سال گذشته در آن مسجد شریف از او جویا شدم، گفت: هفت-هشت سال قبل با نبود رفتوآمد زوّار و درگیری بین دو طایفهی زکرت و شمرت[۱] در نجف که موجب قطع شدن رفتوآمد اهل علم نیز به مسجد کوفه شد، زندگانی بر من تلخ گشت. زیرا منبع درآمد من برای گذران زندگی، فقط این دو گروه زوّار و اهل علم بودند و من نیز عیالوار بوده و سرپرستی چند یتیم هم بر عهده داشتم.
شب جمعهای بود. هیچ چیز برای خوردن نداشتیم و اطفال از گرسنگی ناله میکردند. بسیار دلتنگ شدم. و در آن شب که بدیِ شرایط به بالاترین حد رسیده بود، بیشتر اوقات مشغول بعضی از اوراد و ختمها بودم.
رو به قبله، میان محلّ سفینه -که معروف به جای تنور است- و دکّة القضا نشسته بودم و از حال خود، به قادر متعال شکوه مینمودم و اظهار رضایتمندی به آن حالت فقر و پریشانی میکردم و عرضه داشتم: چیزی بهتر از آن نیست که روی مبارک سیّد و مولای مرا به من بنمایی، و غیر از این چیزی نمیخواهم.
ناگاه خود را بر روی پا ایستاده دیدم و در دستم سجّادهی سفیدی بود و دست دیگرم در دست جوان جلیل القدری بود که نشانههای هیبت و جلال در او نمایان، و لباس نفیسی مایل به سیاهی در بر داشت، که منِ ظاهربین، اوّل خیال کردم که یکی از سلاطین است، امّا عِمامهای بر سر مبارک داشت و نزدیک او شخص دیگری بود که جامهای سفید در بر داشت. با چنین حالی، به سمت دکّه، نزدیک محراب، راه افتادیم.
هنگامی که به آنجا رسیدیم، آن شخص جلیل که دست من در دست او بود، فرمود: «یا طاهر، افرش السّجادة!» یعنی: ای طاهر، سجّاده را پهن کن!
پس سجّاده را پهن نمودم، سفید بود و درخشنده؛ امّا جنس آن را نشناختم. بر روی آن با خطّی واضح عبارتی نوشته شده بود. آن را رو به قبله انداختم و انحرافی را که در جهت قبلهی مسجد است، رعایت نمودم.
فرمود: آن را چگونه پهن کردی؟
من از هیبت آن جناب، از خود بیخود شده بودم و از ترسی که مرا فراگرفته بود ناخودآگاه گفتم: فَرَشْتُها بِطولٍ وَ العَرْضِ.
فرمود: این عبارت را از کجا گرفتی؟
گفتم: این کلام از زیارتی است که با آن، قائم -عجّل الله فرجه- را زیارت میکنند.[۲]
پس بر من تبسّم نمود و فرمود: تو اندکی از فهم داری.
آنگاه بر آن سجّاده ایستاد و تکبیر نماز گفت. پیوسته نور و شکوه او بیشتر میشد و شدّت درخشندگی همچون پردهای بود که با آن، نگاه کردن به روی مبارک آن جناب ممکن نبود.
آن شخص دیگر هم چهار وجب عقبتر، پشت سر او ایستاد.
هر دو نماز میگزاردند و من روبهروی ایشان ایستاده بودم. پس در مورد او به دلم چیزی افتاد و فهمیدم از آن اشخاصی نیست که من در ابتدا گمان کرده بودم.
هنگامی که نمازشان به پایان رسید، آن شخصِ دیگر را ندیدم و آن جناب را بر بالای کرسی بلندی دیدم که حدود چهار ذراع ارتفاع داشت و سقفی بر آن بود و به قدری نور از آن میتابید که دیده را خیره میکرد.
پس به من روی نمود و فرمود: ای طاهر! گمان کردی من کدام سلطان از این سلاطینم؟
گفتم: ای مولای من! تو سلطان سلاطینی و سیّد عالمی و تو از اینها نیستی.
فرمود: ای طاهر! به خواستهی خود رسیدی؛ پس چه میخواهی؟ آیا هر روز به شما رسیدگی نمیکنم؟! آیا اعمال شما بر ما عرضه نمیشود؟!
پس به من وعدهی نیکویی حال و بیرون رفتن از آن شرایط سخت را داد.
در همین حال، شخصی که او را به شخص و اسم میشناختم، از سمت صحنِ حضرت مسلم وارد مسجد شد. او کرداری زشت داشت. پس آثار غضب در آن جناب نمایان شد و روی مبارک را به طرف او کرد و عِرقِ هاشمی در پیشانیاش هویدا شد.
فرمود: ای فلان! به کجا فرار میکنی؟! آیا زمین از آنِ ما نیست و آسمان از آنِ ما نیست و احکام ما در آنها جاری نیست؟! و تو چارهای نداری از آنکه در زیر دست ما باشی!
آنگاه به من روی کرد و تبسّم نمود و فرمود: ای طاهر! به مراد خود رسیدی، دیگر چه میخواهی؟
پس به خاطر هیبت آن جناب و حیرتی که از جلال عظمت او به من دست داد، نتوانستم سخن بگویم. پس برای بار دوم این کلام را تکرار فرمود و شدّت حال من غیر قابل توصیف بود و باز هم نتوانستم جوابی بگویم و از جنابش درخواستی نمایم. پس به قدر چشم بر هم زدنی نگذشت که خود را در میان مسجد تنها دیدم و هیچ کس با من نبود. به طرف مشرق نگریستم، دیدم فجر طلوع کرده است.
شیخ طاهر گوید: از آن روز، با آنکه چند سال است نابینایم و به همین جهت بیشتر راههای گذران زندگی بر روی من بسته شده که یکی از آنها خدمت کردن به علما و طلّابی بود که به مسجد کوفه مشرّف میشوند، امّا طبق وعدهی آن حضرت، از آن تاریخ تا کنون، الحمد لله در امور معاشم گشایش حاصل شده و هرگز به سختی و تنگنا نیفتادم.
نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّفیافتگان