جا مانده از کشتی

از ویکی‌مهدی
نسخهٔ تاریخ ‏۱۲ فوریهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۸:۴۶ توسط Saeed (بحث | مشارکت‌ها) (مطلب جدید)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

تشرفات و ملاقات ها - جا مانده از کشتی

سیّد محدّث بزرگوار، سیّدنعمت‌الله جزایری، در کتاب مقامات النّجاة می‌نویسد:

مورد اعتمادترین برادران من در شوشتر، در خانه‌ی ما که نزدیک مسجد اعظم است، برای من حکایت کرد و گفت:

هنگامی که در دریای هند بودیم، گفت‌وگو پیرامون شگفتی‌های دریا به میان آمد. پس یکی از افراد مورد اطمینان نقل کرد و گفت:

کسی که من به او اعتماد داشتم برایم روایت نمود که منزل او در شهری ساحلی است و با فاصله‌ی یک روز یا کمتر از ساحل، جزیره‌ای در میان دریا بود که اهالی، آب و هیزم و میوه‌ی خود را از آن‌جزیره تأمین می‌کردند.

یک روز طبق معمول، برای رفتن به جزیره بر کشتی سوار شدند و به اندازه‌ی نیاز یک روز، آب و غذا همراه خود بردند. وقتی به وسط دریا رسیدند، بادی وزید و آنان را از مقصدی که داشتند، برگرداند. و به همین حال (سرگردان در دریا) باقی ماندند تا نُه روز و نزدیک بود به خاطر کمی آب و غذا بمیرند.

آن‌گاه باد، کشتی آنان را به یکی از جزایر دریا رساند. پس بیرون آمدند و به آن جزیره رفتند. در آن‌جا آب‌های گوارا و میوه‌های شیرین و انواع درختان بود. یک روزی آن‌جا ماندند و هر چه نیاز داشتند، در کشتی بار کردند و سوار شده و به راه افتادند.

وقتی مقداری از ساحل دور شدند، دیدند که یک نفر از آنان در جزیره جا مانده است. پس او را صدا زدند ولی نتوانستند که برگردند. پس دیدند که آن مرد دسته‌ای هیزم بسته و آن را زیر سینه‌ی خود قرار داده و با آن در آب دریا حرکت می‌کند تا خود را به کشتی برساند. امّا پیش از آن‌که به کشتی رسد، شب فرا رسید و تاریکی بین آنها جدایی انداخت و آن مرد در دریا ماند.

اهل کشتی بعد از چند ماه به وطن و خانواده‌های خود رسیدند و به خانواده‌ی آن مرد خبر دادند. پس برای او عزاداری کردند.

یک سال یا بیشتر به همین حال بودند؛ آن‌گاه دیدند که آن مرد به خانواده‌اش بازگشت. به یک‌دیگر بشارت دادند و هم‌سفران کشتی، دور هم جمع شدند. او قصّه‌ی خود را برای آنان نقل کرد و گفت:

وقتی که شب میان من و شما فاصله انداخت، به حال خود باقی ماندم و موج دریا مرا از جایی به جایی می‌برد و دو روز روی آن دسته هیزم بودم. تا آن‌که موج مرا به کوهی انداخت که در ساحل بود. پس به سنگی چسبیدم و چون بلند بود، نتوانستم که از آن بالا روم و در آب ماندم.

ناگاه افعی بسیار بزرگی را دیدم که از مناره درازتر و ستبرتر بود. از آن کوه پایین آمد و از بالای سر من، سر خود را دراز کرد که از دریا ماهی صید کند. من یقین کردم که خواهم مرد و به درگاه خداوند -تبارک و تعالی- ناله و زاری نمودم.

پس عقربی را دیدم که بر پشت افعی راه می‌رود. وقتی بالای دماغش رسید، نیش خود را در او فرو برد. پس گوشت او از بین رفت و استخوان پشت و دنده‌های او مانند نردبان بزرگی باقی ماند که پلّه‌های بسیار داشت و بالا رفتن بر آنها آسان بود.

من از آن دنده‌ها بالا رفتم تا آن‌که داخل جزیره شدم و شکر خدای تعالی را برای این عطای بزرگ به‌جاآوردم. تا نزدیک عصر در آن جزیره راه رفتم و منازل نیکویی با ساختمان‌های بلند دیدم. این خانه‌ها خالی بود امّا ردّ و نشان (حضور) انسان در آنها بود. خودم را در گوشه‌ای از آنها پنهان نمودم.

هنگام عصر، بندگان و خدمت‌کارانی را دیدم که سوار بر استرهایی رسیدند. از استرها پایین آمدند و فرش‌های نیکو گستراندند و شروع به تهیّه و طبخ غذا نمودند.

وقتی کار آنها به پایان رسید، سوارهایی را دیدم که می‌آیند و جامه‌های سفید و سبز پوشیده‌اند و از رخسارشان نور می‌درخشد. از مرکب‌ها پایین آمدند و خدمت‌کاران غذا را نزد ایشان حاضر نمودند.

هنگامی که شروع به خوردن نمودند، آن کسی که هیئتی نیکوتر از همه، و نوری بیش از دیگران داشت، فرمود: مقداری از این غذا را بردارید برای مردی که غایب است.

وقتی دست از غذا کشیدند، مرا صدا داد: «ای فلانی پسر فلانی، بیا!»

تعجّب کردم و نزد ایشان رفتم. آنان به من خوش‌آمد گفتند.

من از آن غذا خوردم و یقین کردم که از بهشت بود.

روز بعد همه سوار شدند و به من فرمود: «منتظر بمان!» عصر بازگشتند و من چند روز با ایشان بودم.

یک روز آن شخص که از همه نورانی‌تر بود به من فرمود: اگر می‌خواهی با ما در این جزیره بمانی، بمان. و اگر خواستی نزد خانواده‌ی خود بروی، کسی را با تو می‌فرستم که تو را به وطنت برساند.

من از شقاوتی که داشتم، شهر خودم را انتخاب کردم!

شب که فرا رسید، امر فرمود مرکبی برای من آوردند و بنده‌ای از بندگان خود را با من فرستاد. ساعتی از شب رفتیم و من می‌دانم که از آن‌جا تا محلّ زندگی من، چند ماه و چند روز مسافت است. پس اندکی از شب نگذشته بود که صدای سگ‌ها را شنیدم.

آن غلام به من گفت: این صدای سگ‌های شماست. پس چیزی نفهمیدم مگر آن‌که خود را در خانه‌ی خود دیدم. پس گفت: این خانه‌ی تو است، پیاده شو!

وقتی از مرکب پایین آمدم، گفت: در دنیا و آخرت زیان‌کار شدی؛ آن مرد، صاحب الزّمان علیه‌السلام بود.

به طرف غلام برگشتم، دیگر او را ندیدم. و حالا من در میان شما هستم، پشیمان از خطایی که کردم. این حکایت من است.[۱]

مؤلّف گوید: در حکایت سی و هشتم، ماجرایی نزدیک به همین مضمون گذشت، و خدا دانا است که هر دو یک حکایت‌اند یا دو حکایت متفاوت.


نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان

پانویس

  1. ر.ک: جنّة المأوی / ۱۴۳ - ۱۴۵ (حکایت ۵۷).