سیّدمهدی قزوینی-۱

از ویکی‌مهدی
نسخهٔ تاریخ ‏۹ ژوئیهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۹:۳۵ توسط Saeed (بحث | مشارکت‌ها) (مطلب جدید)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

تشرفات و ملاقات ها - سیّدمهدی قزوینی

جمعی از علما و صلحا و فضلای ساکن نجف اشرف و حلّه، از جمله سیّد سند و دانشمند معتمَد، عالم برگزیده و خردورز نمونه، میرزاصالح، بزرگترین پسرِ سرور پژوهش‌گران و روشنایی چراغ سخت‌کوشان در راه ایمان، یگانه‌ی دوران، سیّدمهدی قزوینی رحمه‌الله -که پیش‌تر نام ایشان برده شد- این حکایت و دو حکایت پیش رو را، که در مورد پدرشان است برای من نقل کردند.

البتّه برخی از این حکایات را خودم بدون واسطه از جناب سیّدمهدی شنیده بودم، امّا چون زمان شنیدن، در صدد ضبط آن نبودم، از جناب میرزاصالح درخواست نمودم که آنها را همان‌طور بنویسند که از آن مرحوم شنیدند؛ فَإنَّ أَهْلَ البَیْتِ أَدْریٰ بِما فیه.[۱]

به علاوه خود میرزاصالح در بالاترین درجات فضل و پارسایی و استواری‌اند. بنده در سفر مکّه‌ی معظّمه، در مسیر رفت و بازگشت با ایشان همراه بودم و به جامعیّت ایشان کمتر کسی را دیدم.

پس نوشتند و نوشته‌ی ایشان مطابق بود با آن‌چه از جمعی از علما شنیده بودم.

و برادر دیگر ایشان، عالم نِحریر[۲] و صاحب فضل منیر،[۳] سیّد امجد، جناب سیّدمحمّد، در آخر یادداشت ایشان، نوشته بود که این سه کرامت را خودم از مرحوم مبرور پدر عطّرالله‌مرقده شنیدم.

نوشته‌ی جناب میرزا صالح:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

یکی از نیکان درست‌کار اهل حلّه برایم نقل نمود و گفت: یک روز صبح، به قصد خانه‌ی شما، و برای زیارت سیّد اعلی‌الله‌مقامه از خانه‌ی خود بیرون آمدم. پس در راه، از مقام معروف به قبر سیّدمحمّد ذی‌الدّمعه[۴] عبور کردم. دیدم جلوی پنجره‌ی آن، شخصی نیکومنظر و درخشان‌چهره ایستاده است و فاتحة الکتاب را قرائت می‌کند.

با دقّت به او نگریستم، دیدم شمایل غریبان را دارد و از اهل حلّه نیست. پیش خود گفتم: این مرد که غریب است به صاحب این قبر توجّه نموده و ایستاده فاتحه می‌خواند، و ما که اهل همین شهریم، از او می‌گذریم و چنین نمی‌کنیم. پس ایستادم و فاتحه و توحید را خواندم. پس از قرائت، به آن مرد سلام کردم.

جواب سلام داد و فرمود: ای علی! تو به زیارت سیّدمهدی می‌روی؟

گفتم: آری.

فرمود: من نیز با تو همراهم.

مقداری که راه رفتیم، به من فرمود: «ای علی، به خاطر آن خسارت مالی که امسال به تو وارد شده، غمگین مباش؛ زیرا تو مردی هستی که خدای تعالی تو را با مال امتحان نمود، پس تو را دید که حق را ادا می‌کنی و حجّی را که خدای تعالی بر تو واجب کرده به‌جاآوردی. امّا مال، پس آن، چیزی است که از بین می‌رود، می‌آید و می‌رود.»

خسارتی در این سال به من رسیده بود که هیچ کس از آن آگاه نشده بود؛ زیرا می‌ترسیدم با انتشار خبر شکست خوردن در آن کار، تجارتم از بین برود. پس اندوهگین شدم و پیش خود گفتم: سبحان الله! خبر شکست خوردن من پخش شده تا جایی که به غریبه‌ها رسیده است! امّا در جواب او گفتم: در همه حال خدا را حمد می‌گویم.

او فرمود: آن‌چه از مال تو از بین رفته، به زودی، بعد از مدّتی برخواهد گشت و تو به حال اوّل خود برمی گردی و بدهی‌های خود را پرداخت خواهی کرد.

من ساکت شدم و به گفته‌ی او فکر می‌کردم تا آن‌که به در خانه‌ی شما رسیدیم. پس من ایستادم و او هم ایستاد.

من گفتم: داخل شو ای مولای من! که من از اهل خانه‌ام.

او فرمود: تو داخل شو! أَنَا صاحِبُ الدّارِ!

یعنی: منم صاحب خانه. و صاحب الدّار از القاب خاصّ امام عصر علیه‌السلام است.

من از وارد شدن خودداری کردم. پس دست مرا گرفت و مرا جلوتر از خود به داخل خانه فرستاد.

وقتی وارد مجلس شدیم، دیدیم گروه طلبه‌ها نشسته‌اند و منتظرند سیّد قدّس‌الله‌روحه از داخل خانه برای تدریس بیاید و جای نشستن او خالی بود. به احترام او، کسی در آن‌جا ننشسته بود و در آن جا کتابی گذاشته بودند.

آن شخص رفت و در آن جا که محلّ نشستن سیّد رحمه‌الله بود، نشست. آن‌گاه آن کتاب را برداشت و باز کرد. کتاب، شرائع الاسلام محقّق حلّی بود. سپس از میان اوراق کتاب، چند جزوه‌ی پیش‌نویس بیرون آورد که به خطّ سیّد بود. و خطّ سیّد در نهایت ضعف بود به طوری که هر کسی نمی‌توانست آن را بخواند.

پس آنها را برداشت و شروع به خواندن نمود و به طلبه‌ها می‌فرمود: «آیا از این فروع تعجّب نمی‌کنید؟»

و این جزوه‌ها از اجزای کتاب مواهب الافهام سیّد، در شرح شرائع الاسلام بود که در نوع خود کتاب شگفتی است. امّا فقط شش جلد آن، از اوّل طهارت تا احکام اموات، منتشر شد.

پدرم اعلی‌الله‌درجته نقل کرد: هنگامی که از اندرون خانه بیرون آمدم، آن مرد را دیدم که در جای من نشسته، وقتی مرا دید، برخاست و از آن‌جا کنار رفت. پس او را وادار نمودم که همان جا بنشیند و دیدم مردی خوش‌منظر و زیباچهره است با شکل و شمایل غریب‌ها.

هنگامی که نشستیم، با رویی گشاده و شاد، به او روی نمودم و احوال‌پرسی کردم امّا حیا کردم بپرسم که او کیست و وطنش کجاست.

پس بحث را شروع نمودم. او نیز پیرامون مسئله‌ی مورد بحث ما، سخن می‌گفت با کلامی که مانند مروارید غلتان بود. کلام او مرا مبهوت کرد.

یکی از طلّاب گفت: ساکت شو! تو را چه با این سخنان؟!

پس تبسّم کرد و ساکت شد.

پس از پایان بحث، به او گفتم: از کجا به حلّه آمده‌اید؟

فرمود: از شهر سلیمانیّه.

گفتم: کی از سلیمانیّه خارج شدید؟

فرمود: روز گذشته از آن جا بیرون آمدم. و از آن‌جا خارج نشدم مگر بعد از آن‌که نجیب پاشا آمد و سلیمانیّه را فتح کرد و با شمشیر و زور آن‌جا را گرفت و احمد پاشا بانانی را که در آن‌جا سرکشی می‌کرد، گرفت و به جای او، برادرش عبد‌الله پاشا را نشاند.

(این احمد پاشا از فرمان‌برداری از دولت عثمانی سرپیچیده بود و خود در سلیمانیّه مدّعی سلطنت شده بود.)

مرحوم پدر قدس‌سره گفت: من به گفته‌های او و نرسیدن خبر این فتح به حاکمان حلّه فکر می‌کردم و به ذهنم نرسید که از او بپرسم چگونه گفت دیروز از سلیمانیّه بیرون آمدم و به حلّه رسیدم در حالی که میان حلّه و سلیمانیّه، برای سوار تندرو، بیش از ده روز راه است.

آن‌گاه آن شخص به یکی از خادمان خانه امر فرمود که برای او آب بیاورد. آن خادم ظرفی را برداشت تا از کوزه‌ی بزرگ آب بردارد.

آن شخص به او فرمود: چنین مکن! زیرا در ظرف، حیوان مرده‌ای هست.

خادم نگاه کرد و دید مارمولکی در آن مرده است. پس ظرف دیگری برداشت و برای او آب آورد. وقتی آب را آشامید، برخاست که برود.

پدر قدس‌سره گفت: با برخاستن او، من هم برخاستم. با من خداحافظی کرد و بیرون رفت. هنگامی که از خانه بیرون رفت، من به جمع حاضر گفتم: چرا به خبر او در مورد فتح سلیمانیّه ایراد نگرفتید؟! آنان گفتند: تو چرا ایراد نگرفتی؟!

پس حاج علی -که پیش‌تر نام او را بردیم- ماجرای رخ داده در مسیر را برایم حکایت نمود و اهل مجلس هم آن‌چه را پیش از بیرون آمدن من واقع شده بود -یعنی خواندن جزوه‌ی پیش‌نویس و تعجّب از فروع آن- نقل کردند.

پدر اعلی‌الله‌مقامه گفت: پس من گفتم: به دنبال آن مرد بروید؛ و گمان نمی‌کنم که او را بیابید. و الله صاحب الامر روحی‌فداه بود.

حاضران برای یافتن آن جناب پراکنده شدند، امّا نه خود او را یافتند و نه اثری از او؛ گویا به آسمان بالا رفت یا در زمین فرو رفت.

گفت: تاریخ روز فتح سلیمانیّه را که او خبر داده بود ثبت کردیم. پس بشارت فتح، ده روز پس از آن به حلّه رسید و حاکمان اعلان کردند و دستور شلیک توپ دادند؛ چنان‌که هنگام رسیدن خبر فتح، رسم است.[۵]

مؤلّف گوید: طبق کتاب‌های نسب‌شناسی که نزد حقیر موجود است، اسم ذوالدّمعه «حسین» بوده و لقب دیگرش «ذوالعبرة». او پسر زید شهید، پسر حضرت علیّ‌بن الحسین علیه‌السلام است و کنیه‌ی او ابوعانقه[۶].

لقب ذوالدّمعه را به این خاطر به او دادند که در نماز شب بسیار می‌گریست.[۷]

امام صادق علیه‌السلام او را تربیت فرمود و علم فراوانی به او عنایت نمود.[۸] او مردی زاهد و عابد بود و در سال صد و بیست و پنج از دنیا رفت.[۹]

مهدی، خلیفه‌ی عبّاسی با دختر او ازدواج کرد.[۱۰] او اعقاب و نوادگان بسیاری داشته است.

البتّه جناب سیّد داناترند به آن‌چه مرقوم داشتند.


نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان

پانویس

  1. ضرب المثلی عربی است: افراد خانواده، داناترند به آن‌چه در خانه است.
  2. دانشمند.
  3. درخشان، تابان.
  4. مؤلّف محترم در ادامه توضیحاتی را پیرامون ایشان ارائه داده‌اند. (ذو الدّمعه: صاحب اشک)
  5. ر.ک: جنّة المأوی / ۱۱۵ - ۱۱۸ (حکایت ۴۴).
  6. جنّة المأوی: ابوعاتقه.
  7. طبق برخی نقل‌ها، گریه‌ی فراوان او برای پدر و برادر شهیدش این لقب را برای او به ارمغان آورد.
  8. بنگرید به: رجال النّجاشی / ۵۲.
  9. در مورد سال وفات او اختلاف بسیار است. از سال ۱۳۵ (که ظاهراً منظور مؤلّف محترم هم بوده است امّا در نگارش اشتباهی رخ داده است) تا سال ۱۹۰ نقل کرده‌اند.
  10. بنگرید به: عمدة الطّالب / ۲۶۰.