سیّدمهدی قزوینی-۳
تشرفات و ملاقات ها - سیّدمهدی قزوینی-۳
به همان سند پیشین، و به علاوه، خود به صورت شفاهی از آن مرحوم قدسسره شنیدم که فرمود:
روز چهاردهم ماه شعبان، به قصد زیارت اباعبدالله الحسین علیهالسلام در شب نیمهی شعبان، از حلّه بیرون آمدم.
وقتی به شطّ هندیّه[۱] رسیدیم و از جانب غربی آن عبور کردیم، دیدیم زوّاری که از حلّه و اطراف آن آمده بودند و زوّاری که از نجف اشرف و حوالی آن وارد شده بودند، همگی در خانههای طایفهی بنیطرف، از عشایر هندیّه، ماندهاند و راهی به سمت کربلا ندارند؛ زیرا عشیرهی عُنیزه به آن مسیر آمده بودند و راه را بسته بودند و نه میگذاشتند کسی از کربلا بیرون آید و نه کسی به آنجا وارد شود، مگر این که او را غارت میکردند.
فرمود: من نزد عربی پیاده شدم و نماز ظهر و عصر را به جای آوردم و نشستم. منتظر بودم ببینم کار زوّار چه خواهد شد. آسمان هم ابری بود و باران کمی میبارید.
پس در همین حال که نشسته بودم، دیدم تمام زوّار از خانهها بیرون آمدند و به سمت کربلا راهی شدند.
به شخصی که همراه من بود گفتم: برو و سؤال کن که چه خبر است؟
پس بیرون رفت و برگشت و به من گفت: عشیرهی بنیطرف با سلاح آتشین بیرون آمدند و متعهّد شدند که زوّار را به کربلا برسانند، هرچند کار به جنگ با عنیزه بکشد.
وقتی این سخن را شنیدم، به همراهانم گفتم: این کلام اصلی ندارد؛ زیرا بنیطرف توانایی مقابله با عنیزه را ندارد و گمان میکنم که این مکر آنان است تا زوّار را از خانههای خود بیرون کنند. زیرا ماندن زوّار برای آنان سنگین شده، چون باید مهمانداری کنند.
در همین حال بودیم که زوّار به سوی خانههای آنها برگشتند. پس معلوم شد که حقیقت حال همان است که من گفتم.
زوّار وارد خانهها نشدند و در سایهی آنها نشستند و آسمان هم ابری بود. پس دلم به شدّت به حال ایشان سوخت و حالت دلشکستگی فوقالعادهای به من دست داد. پس با دعا و توسّل به پیغمبر و آل او علیهمالسلام به خداوند -تبارک و تعالی- توجّه نمودم و نجات و رهایی زوّار را از این بلا و گرفتاری از او درخواست کردم.
در همین حال، سواری را دیدم که میآید و بر اسب نیکویی (مانند آهو)، که مثل آن ندیده بودم، سوار است و نیزهی بلندی در دست دارد. او آستینها را بالا زده و اسب را میدوانید. تا آنکه مقابل خانهای که من در آن بودم، ایستاد. آن خانه از مو بود و اطراف آن را بالا زده بودند.
آنگاه آن سوار فرمود: ای مولای ما! -و اسم مرا برد- کسانی مرا فرستادند که به تو سلام میفرستند؛ و آنان کنجمحمّدآقا و صفرآقا هستند (و آن دو از رهبران لشکر عثمانی بودند) و میگویند: زوّار را بیاورید که ما عنیزه را از راه راندهایم و با لشکرهای خود در پشتهی سلیمانیّه، بر سر جادّه، منتظر زوّاریم.
به او گفتم: تو تا پشتهی سلیمانیّه با ما هستی؟
گفت: آری.
ساعت را بیرون آوردم، دیدم حدود دو ساعت و نیم از روز باقی مانده است. پس گفتم که اسب مرا حاضر کنند.
آن عرب بادیهنشین که ما در منزلش بودیم، به دست و پای من افتاد و گفت: ای مولای من! جان خود و این زوّار را در خطر مینداز. امشب را نزد ما باشید تا وضعیّت روشن شود.
گفتم: چارهای نیست؛ برای درک زیارت مخصوصه باید سوار شویم (و راه بیفتیم).
زوّار که دیدند ما سوار شدیم، پیاده و سواره به دنبال ما حرکت کردند.
پس به راه افتادیم و آن سوار، مانند شیر بیشه جلوی ما بود و ما پشت سر او میرفتیم تا به پشتهی سلیمانیّه رسیدیم. پس سوار بر آنجا بالا رفت و ما نیز در پی او رفتیم. آنگاه پایین رفت و ما تا بالای پشته رفتیم. پس نگاه کردیم و هیچ اثری از او ندیدیم، گویا به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت. و نه فرمانده لشکری دیدیم و نه سپاهی.
پس به همراهانم گفتم: آیا شک دارید که او صاحب الامر علیهالسلام بوده است؟
گفتند: نه و الله!
وقتی که آن جناب پیش روی ما میرفت، من بسیار به او دقّت کردم که گویا پیش از این او را دیدهام، امّا به خاطرم نیامد که کجا او را دیدهام. پس هنگامی که از ما جدا شد، به خاطر آوردم که او همان شخصی بود که در حلّه به منزل من آمده بود و مرا از رخداد سلیمانیّه آگاه کرده بود.
امّا عشیرهی عنیزه، پس اثری از آنان در منزلهایشان ندیدیم و هیچ کس را هم ندیدیم تا دربارهی آنها سؤال کنیم، جز آنکه غبار شدیدی دیدیم که در وسط بیابان بلند شده بود.
وارد کربلا شدیم و اسبها ما را به سرعت میبردند. به دروازهی شهر رسیدیم و لشکری را دیدیم که بالای قلعه ایستادهاند.
به ما گفتند: از کجا آمدید و چگونه رسیدید؟
سپس به انبوه جمعیّت زوّار پشت سر ما نگاه کردند و گفتند: سبحان الله! این صحرا از زوّار پر شده است! پس عنیزه کجا رفتند؟
به ایشان گفتم: در شهر خود بنشینید و روزی خود را برگیرید «وَ لِمَکَّةَ رَبٌّ یَرْعاها.» (یعنی: مکّه پروردگاری دارد که آن را حفظ و حراست میکند. و این مضمون کلام عبدالمطّلب است؛ هنگامی که نزد پادشاه حبشه رفت تا شتران خود را که سپاه او برده بودند، بازپسگیرد، پادشاه گفت: چرا نجات کعبه را از من نخواستی تا من از مکّه بازگردم؟ عبدالمطّلب فرمود: من پروردگار شتران خودم و مکّه پروردگاری دارد... .[۲])
آنگاه وارد شهر شدیم. پس کنجآقا را دیدیم که نزدیک دروازه بر تختی نشسته است. سلام کردم. در برابر من برخاست.
به او گفتم: همین افتخار برای تو کافی است که نام تو را بر زبان آوردند.
گفت: قصّه چیست؟
برای او نقل کردم.
گفت: ای آقای من! من از کجا آگاهی داشتم که تو به زیارت آمدی تا قاصد نزد تو بفرستم در حالی که من و لشکرم پانزده روز است که از ترس عنیزه در این شهر محصوریم و قدرت بیرون آمدن نداریم!
آنگاه پرسید: عنیزه به کجا رفتند؟
گفتم: نمیدانم؛ جز آنکه غبار شدیدی در وسط بیابان دیدیم که گویا غبار کوچ کردن آنها بوده است.
آنگاه ساعت را بیرون آوردم، دیدم یک ساعت و نیم از روز باقی مانده است و تمام زمان حرکت ما یک ساعت بوده در حالی که بین منزلهای عشیرهی بنیطرف تا کربلا سه فرسخ راه است. پس شب را در کربلا به سر بردیم. وقتی صبح شد، دربارهی عنیزه پرسوجو کردیم.
یکی از کشاورزان که در بوستانهای کربلا بود، خبر آورد: در حالی که عنیزه در منزلها و خیمههای خود بودند، ناگاه سواری ظاهر شد که بر اسب نیکوی فربهی سوار بود و نیزهی بلندی در دست داشت. پس با صدای رسا بر ایشان فریاد زد: «ای گروه عنیزه! بیشک مرگی شتابان فرارسید. سپاهیان دولت عثمانی، با سوارهها و پیادههای خود به شما روی آوردهاند و اینک ایشان پشت سر من میآیند، پس کوچ کنید و گمان ندارم که از دست ایشان نجات یابید.» پس خداوند ترس و خواری را بر ایشان مسلّط فرمود، تا جایی که افراد برای حرکتِ هر چه زودتر، بعضی از اسباب خود را میگذاشتند و میرفتند. پس ساعتی نکشید که تمام ایشان کوچ کردند و رو به بیابان رفتند.
پس به او گفتم: اوصاف آن سوار را برای من نقل کن.
او نقل کرد. دیدم او خودِ همان سواری است که با ما بود.
و الحمد لله ربّ العالمین. و الصّلاة علی محمّد و آله الطّاهرین.[۳]
گوشهای از فضائل و کرامات سیّدمهدی قزوینی
مؤلّف گوید: این کرامات و مقامات از مرحوم سیّد بعید نبود؛ زیرا او علم و عمل را از عموی بزرگوار خود، جناب سیّدباقر قزوینی به ارث برده بود، و ایشان نیز صاحب اسرار دایی خود، جناب سیّد بحرالعلوم اعلیاللهمقامهم بود. و جناب سیّدمهدی را عموی گرامیاش تأدیب و تربیت فرمود و بر خفایا و اسرار مطّلع ساخت تا به مقامی رسید که فکر به آن نرسد، و فضایل و مناقبی به دست آورد که در دیگر علمای ابرار جمع نشد. برخی از آنها بدین شرح است:
اوّل: آن مرحوم بعد از آنکه از نجف اشرف به حلّه هجرت کردند و در آنجا مستقر شدند و شروع به هدایت مردم و آشکار ساختن حق و از بین بردن باطل نمودند، به برکت دعوت آن جناب، بیش از صد هزار نفر از اعراب، در داخل و خارج حلّه، شیعهی مخلص دوازدهامامی شدند.
خود ایشان به صورت شفاهی به حقیر فرمودند: وقتی به حلّه رفتم، دیدم شیعیان آنجا از علائم امامیّه و شعار شیعه، جز بردن اموات خود به نجف اشرف، چیزی ندارند و از سایر احکام و آثار، خالی و تهی گشتهاند، حتّی از تبرّی از دشمنان خدا.
و به سبب هدایت ایشان، همه جزو نیکان و خوبان شدند. و این فضیلت بزرگی است که از ویژگیهای شخص اوست.
دوم: کمالات نفسانی و صفات انسانی که در آن جناب بود همچون صبر و تقوا و رضا و تحمّل سختی عبادت و آرامش نفس و پیوسته به یاد خدا بودن.
و هرگز در خانهی خود، از اهل و اولاد و خدمتکاران، چیزی درخواست نمیکرد، مانند غذا در زمان ناهار و شام، و قهوه و چای و قلیان در وقت خود، با اینکه به آنها عادت داشت و از توانایی مالی و ثروت و موقعیّت ظاهری و غلامان و کنیزان بهرهمند بود. اگر آنها خود مراقب نبودند و هر چیزی را در زمانش فراهم نمیکردند، بسا بود که شب و روز بر او بگذرد، بدون آنکه چیزی تناول نماید.
او دعوت را اجابت میکرد و در ولیمهها و میهمانیها حاضر میشد؛ امّا کتابهایی به همراه خود میآورد و در گوشهای مشغول تألیف خود بود و از صحبتهای مجلس، خبری نداشت، مگر آنکه مسئلهای بپرسند، جواب گوید.
شیوهی آن مرحوم در ماه رمضان چنین بود که نماز مغرب را در مسجد به جماعت میگزارد. آنگاه نافلهی مربوط به هر شب ماه رمضان از هزار رکعت را که در تمام ماه تقسیم میشود، میخواند و به خانه میآمد و افطار میکرد. آنگاه به مسجد برمیگشت، نماز عشا را به جماعت بهجامیآورد و به خانه میآمد و مردم جمع میشدند.
ابتدا قاری خوشصدایی، با لحن قرآنی، برخی آیات موعظه و تذکّر و ترساندن و هراساندن قرآن را میخواند، به گونهای که دلهای سنگ را نرم، و چشمهای خشکشده را تر میکرد. آنگاه دیگری به همان شکل، خطبهای از نهجالبلاغه میخواند. سپس سومی مصائب اباعبدالله علیهالسلام را قرائت میکرد. آنگاه یکی از صلحا مشغول خواندن دعاهای ماه مبارک میشد و دیگران با او همراهی میکردند تا وقت خوردن سحری، که هر کس به منزل خود میرفت.
خلاصه اینکه در مراقبت و مواظبت اوقات و تمام نوافل و مستحبّات و قرائت، با آنکه از نظر سن، به اوج پیری رسیده بود، آیت و حجّتی در زمانهی خود بود.
در سفر حج، هم در رفتن و هم بازگشتن با آن مرحوم بودم و در مسجد غدیر و جُحفه با ایشان نماز گزاردیم. و در مسیر بازگشت، دوازدهم ربیع الاوّل سال هزار و سیصد، حدود پنج فرسخ مانده به سماوه،[۴] دعوت حق را لبّیک گفت.[۵]
هنگام وفاتش، در حضور جمع کثیری از دوستان و مخالفان، از قوّت ایمان و آرامش و اقبال و صدق یقین آن مرحوم، مقامی نمایان گشت که همه متعجّب شدند، و کرامت درخشندهای که برای همه آشکار شد.
سوم: تألیفات لطیف و نیکوی بسیاری در زمینههای فقه، اصول، توحید، امامت، کلام و... که یکی از آنها کتابی است دربارهی اثبات اینکه تنها فرقهای که رستگار میشود شیعه است، که از کتب نفیس و ارزشمند است. طوبیٰ لَهُ و حُسْنُ مَآبٍ.[۶]
نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّفیافتگان
پانویس
- ↑ شطّ هندیّه شعبهای از نهر فرات است که از پایین مسیّب جدا میشود و به کوفه میرود. و آبادی مهمّی که بر کنار این شط است، طویرج نام دارد که در راه حلّه به کربلا واقع شده است. (مؤلّف محترم)
- ↑ الأمالی (للمفید) / ۳۱۳؛ بحارالأنوار ۱۵ / ۱۳۱.
- ↑ ر.ک: جنّة المأوی / ۱۲۱ - ۱۲۴(حکایت ۴۶).
- ↑ شهری در جنوب شرقی نجف، با حدود ۱۵۰ کیلومتر فاصله.
- ↑ و در نجف اشرف، کنار مرقد عموی گرامیاش به خاک سپرده شد. و بر قبرش قبّهای بلند بنا کردند. (مؤلّف محترم)
- ↑ اشاره به الرّعد (۱۳) / ۲۹: خوشا بر احوالش و سرانجام نیکی دارد.