جزیره‌ی خضرا

از ویکی‌مهدی

جزیره‌ی خضرا

قصّه‌ی جزیره‌ی خضرا و بحر ابیض در رساله‌ای مخصوص ثبت شده و در گنجینه‌ی امیرالمؤمنین(علیه السلام) یافت شده است. این رساله به خطّ نویسنده‌ی آن، عامل فاضل، فضل‌بن یحیی‌بن علی است.

ما نخست آن حکایت را به گونه‌ای که علّامه مجلسی(رحمه الله) و دیگران از آن رساله نقل کردند، ذکر می‌کنیم، سپس شواهد و قرائن راستی و درستی آن و تصریح علمای بزرگ به اعتبار آن را بیان می‌نماییم.

ترجمه‌ی متن رساله: و بعد، در گنجینه‌ی امیرالمؤمنین(علیه السلام) به خطّ شیخ فاضل و عالم عامل، فضل‌بن شیخ یحیی‌بن علی طبسی[۱] کوفی -قدّس الله روحه- حکایتی یافتم که صورت آن چنین است:

و بعد، چنین می‌گوید بنده‌ی نیازمند به گذشت خداوند سبحان، فضل‌بن یحیی‌بن علی طبسی کوفی امامی -عفا الله عنه- که من از دو شیخ فاضل عالم عامل، شیخ شمس‌الدّین‌بن نجیح حلّی و شیخ جلال‌الدّین عبد‌الله‌بن حوام حلّی -قدس الله روحهما و نوّر ضریحهما- در مشهد منوّر حسین(علیه السلام) در نیمه‌ی ماه شعبان سال شش‌صد و نود و نه هجری، شنیده بودم که از شیخ صالح با ورع، زین‌الدّین، علیّ‌بن فاضل مازندرانی، مجاور نجف اشرف روایت کرده‌اند که او برای ایشان این قصّه را حکایت کرد وقتی که در مشهد دو امام همام(علیهما السلام) در سامرّا با او گرد هم آمده بودند. پس آن‌چه در بحر ابیض و جزیره‌ی خضرا دیده بود، برای ایشان نقل کرد.

پس شوق وافری برای دیدن شیخ زین‌الدّین در من پیدا شد و از خداوند -تبارک و تعالی- درخواست کردم که ملاقات او را برای من آسان گرداند تا این خبر را از دهان خود او و بدون واسطه بشنوم. و تصمیم گرفتم به سامرّا روم تا در آن‌جا او را ملاقات کنم.

پس اتّفاق افتاد که شیخ زین‌الدّین در ماه شوّال همان سال به طرف حلّه آمد تا طبق عادت جاری‌اش، به مشهد مقدّس غروی -یعنی مشهد حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)- رود و در آن‌جا اقامت نماید.[۲]

یکی از ساکنان حلّه، سیّدفخرالدّین، حسن‌بن علی موسوی مازندرانی که به دیدن من آمده بود، در اثنای سخن فرمود که شیخ زین‌الدّین در خانه‌ی او که در آخر شهر حلّه واقع است، ساکن شده است.

از شنیدن این خبر مسرّت‌بخش، چنان شادی و سروری به من روی داد که گویا پرواز می‌کردم. هیچ درنگ نکردم و در خدمت سیّدفخرالدّین و همراه او روانه شدم.

پس با سیّد وارد خانه شدم و به خدمت شیخ زین‌الدّین رسیدم و به او سلام کردم و دستش را بوسیدم.

او درباره‌ی من از سیّد سؤال کرد.

سیّد گفت: این شیخ، فضل‌، پسر دوست شما شیخ یحیی طبسی کوفی است.

پس او از جا برخاست و مرا در جای خود نشاند و خوش‌آمد گفت و از احوال پدر و برادرم، صلاح‌الدّین پرسید؛ زیرا ایشان را از قبل می‌شناخت، ولی من در آن اوقات نبودم، بلکه در شهر واسط، مشغول دانش اندوزی و درس‌ آموختن نزد شیخ عالم کامل، ابواسحاق، ابراهیم‌بن محمّد واسطی امامی مذهب بودم، خدا او را با ائمّه‌ی طاهرین(علیهم السلام) محشور گرداند.

با شیخ زین‌الدّین به گفت‌وگو پرداختم و از سخنان او بر فضلش در بسیاری علوم هم‌چون فقه و حدیث و ادبیّات عرب آگاه گردیدم. و از او پیرامون مطلبی سؤال کردم که از دو مرد فاضل عالم عامل، شیخ شمس‌الدّین حلّی و شیخ جلال‌الدّین حلّی شنیده بودم.

پس شیخ زین‌الدّین مجموع قصّه را از اوّل تا آخر در حضور سیّدفخرالدّین، صاحبِ خانه، و در حضور عدّه‌ای از علمای حلّه و اطراف که به دیدن شیخ زین‌الدّین آمده بودند، در روز پانزدهم ماه شوّال سال شش‌صد و نود و نه نقل کرد.

و این صورت چیزی است که از زبان او -اطال الله بقائه- شنیدم (و چه بسا در الفاظی که نقل کردم، تغییری به وجود آید، امّا معنی یکی است):

شیخ زین‌الدّین -حفظه الله تعالی- فرمود:

من چند سال در دمشق، خدمت شیخ عبدالرّحیم حنفی -که خدا او را هدایت کند- به طلب علم مشغول بودم و نزد او علم اصول و ادبیّات عرب می‌خواندم. و علم قرائت را خدمت شیخ زین‌الدّین علی مغربی اندلسی مالکی می‌خواندم؛ زیرا او عالمی فاضل بود و نسبت به قواعد قاریان هفت‌گانه شناخت داشت و در بسیاری از علوم، مانند صرف و نحو و منطق و معانی و کلام و اصول، صاحب معرفت بود، طبعی نرم داشت، در بحث کردن عناد نمی‌ورزید و تعصّب مذهبی نداشت؛ به خاطر ذات نیکی که داشت.

او این‌گونه بود که هر وقت یادی از شیعه می‌شد، می‌گفت: «علمای امامیّه چنین گفته‌اند.»، بر خلاف سایر مدرّسین که وقتی نام شیعه می‌آمد، می‌گفتند: «علمای رافضه چنین گفته‌اند.»

من به جهت عدم تعصّب شیخ اندلسی مالکی، حاضر شدن در مجلس درس غیر او را قطع کردم. و علوم مذکور را مدّتی نزد او می‌خواندم.

پس چنین پیش آمد که شیخ اندلسی از دمشق شام عازم سفر مصر شد. با محبّت بسیاری که بین ما بود، جدایی از او برای من سخت بود، و برای او نیز چنین بود. پس تصمیم گرفت که مرا با خود ببرد. عدّه‌ای دیگر نیز مثل من، غریب، نزد او بودند که در خدمتش تحصیل علم می‌کردند. اکثر ایشان هم همراه او روانه شدند تا آن‌که به مصر رسیدیم و وارد شهری از شهرهای مصر شدیم که به آن قاهره می‌گویند و از بزرگترین شهرهای مصر است.

پس در مسجد ازهر ساکن شد و مدّتی در آن‌جا تدریس می‌کرد. وقتی فضلای مصر از آمدن او مطّلع گشتند، همگی برای دیدار با او و بهره‌مندی از علومش، نزد او می‌آمدند. تا نُه ماه در همان جا ماند و ما در بهترین وضعیّت، با او بودیم.

ناگاه قافله‌ای از اندلس وارد شد و همراه مردی از آنان، نامه‌ای از پدر شیخ ما بود.

او در آن نامه نوشته بود که دچار بیماری سختی شده و آرزو دارد پیش از آن‌که از دنیا برود، فرزند خود را ببیند. و از او خواسته بود که در این کار تأخیر نکند.

شیخ با دیدن نامه‌ی پدرش گریست و عازم سفر به جزیره‌ی اندلس گردید. پس بعضی از شاگردانش همراه او عازم اندلس گردیدند که من یکی از آنها بودم؛ زیرا شیخ -که خدا او را هدایت کند- بسیار مرا دوست می‌داشت.

پس روانه شدیم و هنگامی که به اوّلین روستای آن جزیره رسیدیم، من دچار تب شدیدی شدم که مرا از حرکت بازداشت. وقتی شیخ حال مرا این‌گونه دید، دلش به حال من سوخت و گریست و گفت: «جدایی تو برای من سخت است.» پس به خطیب آن روستا که رسیدیم، ده درهم به او داد و به او امر نمود که مراقب من باشد تا اگر خدا مرا از آن بیماری عافیت بخشید، به او ملحق شوم. او -که خدا به نور هدایت راهنمایی‌اش فرماید- با من چنین قرار گذاشت و خود، راهی اندلس شد. از آن‌جا تا شهر او، از راه ساحل دریا، پنج روز راه بود.

من تا سه روز در آن روستا بیمار بودم و از شدّت تب، توان حرکت نداشتم. در آخر روز سوم، تب من قطع شد و از منزل بیرون رفتم و در کوچه‌های روستا می‌گشتم. ناگاه قافله‌ای را دیدم که از یکی از کوه‌های کنار دریای غربی آمده، و پشم و روغن و... با خود آورده بودند.[۳] پس دیدم که کسی می‌گفت: اینها از سرزمین بربر، از نزدیکی جزیره‌‎ی رافضه آمده‌اند.

با شنیدن این سخن، شوق رافضیان باعث شد که به سوی ایشان بروم. پس به من گفتند که از این‌جا تا آن سرزمین، بیست و پنج روز راه است که تا مسافت دو روز، آب و آبادانی ندارد ولی بعد از آن، آبادی‌ها به یک‌دیگر متّصل است.

من برای پیمودن آن مسافتِ بی آب و آبادی، از یکی از آنان الاغی به قیمت سه درهم کرایه کردم. وقتی به آبادی‌ها رسیدم، از روستایی به روستای دیگر پیاده راه می‌رفتم تا آن‌که به ابتدای آن منطقه رسیدم. به من گفتند: از این‌جا تا جزیره‌ رافضی‌ها، سه روز راه است. پس مکث نکردم و رفتم.

بالاخره به آن جزیره رسیدم. دیدم شهری است که چهار طرف آن دارای دیوار و برج‌های محکم و بلند است و در کنار دریا قرار دارد.

پس، از در بزرگی که به آن دروازه‌ی بربر می‌گفتند، وارد شدم و در کوچه‌ها می‌گشتم و در مورد مسجد شهر سؤال می‌کردم. مسجد را به من نشان دادند.

وارد مسجد شدم. مسجد بزرگی بود که در جهت غرب آن شهر قرار گرفته بود. کناری نشستم تا قدری استراحت کنم؛ ناگاه دیدم مؤذّن اذان ظهر می‌گوید. به صدای بلند: «حیّ علی خیر العمل» را گفت و پس از اذان، برای تعجیل فرج حضرت صاحب الزّمان(علیه السلام) دعا کرد. پس حال گریه و اشک به من دست داد.

آن‌گاه مردم فوج فوج وارد مسجد شدند و به سوی چشمه‌ی آبی می‌رفتند که در زیر درختِ سمت شرق مسجد بود و وضو می‌گرفتند. من به ایشان نگاه می‌کردم و شاد می‌شدم چون می‌دیدم همان‌گونه وضو می‌گیرند که از ائمّه(علیهم السلام) نقل شده است.

هنگامی که وضو گرفتند، مرد خوش‌رویِ با طمأنینه و وقاری، جلو رفت، داخل محراب شد و نماز را اقامه نمود و مردم پشت سر او با نظم در صف‌ها قرار گرفته و نماز را به امامت او ادا کردند، نماز کاملی با ارکان نقل شده از ائمّه(علیهم السلام) به گونه‌ای نیکو از نظر واجبات و مستحبّات و هم‌چنین تعقیبات و تسبیحات.

امّا من از شدّت خستگی سفر، نتوانستم نماز ظهر را با ایشان به جا آورم.

هنگامی که نماز را به پایان بردند و مرا دیدند که با جماعت نماز نگزاردم، بر من ایراد گرفتند و همه‌ی آنان به من روی آوردند و از حال من پرسیدند که اهل کجایی و چه مذهبی داری؟

من شرح حال خود را برای آنان بازگو کردم و گفتم: اهل عراقم و مذهبم آن است که من مردی از مسلمانانم و می‌گویم: أشهدُ أن لا إلهَ إلّا اللهُ وحدَه لاشریكَ له و أشهدُ أنّ محمّداً عبدُه و رسولُه، أَرْسَلَهُ ﴿بِالهُدیٰ وَ دینِ الحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّه وَ لَوْ کَرِهَ المُشْرِکونَ﴾[۴].[۵]

ایشان به من گفتند: این دو شهادت برای تو فایده‌ای ندارد، مگر حفظ جانت در دنیا! چرا آن شهادت دیگر را نمی گویی تا بی‌حساب وارد بهشت گردی؟

گفتم: آن شهادت دیگر کدام است؟ مرا راهنمایی نمایید. خدا شما را رحمت کند!

پیش‌نماز ایشان گفت: «شهادت دیگر[۶] آن است که گواهی دهی که حضرت امیرالمؤمنین و پادشاه تقواپیشگان و پیشوای رو سفیدان، علیّ‌بن ابی‌طالب(علیه السلام) و یازده امام از فرزندان آن حضرت، اوصیای رسول خدا و جانشینان بلافصل آن جناب‌اند که خداوند فرمان‌برداری از ایشان را بر بندگان خود واجب کرده است و ایشان را صاحب امر و نهی گردانیده و حجّت‌های خود بر آفریدگانش در زمین، و امانی برای مخلوقاتش قرار داده است.

زیرا صادق امین، محمّد(صلی الله علیه و آله) فرستاده‌ی پروردگار عالمیان، امامت ایشان را از جانب حقّ -سبحانه و تعالی- به مردمان خبر داده است. و در شب معراج، ندای شفاهی خداوند -عزّوجل- را شنیده است که به امامت ایشان تصریح فرموده است؛ در همان شبی که او را از آسمان‌های هفت‌گانه بالا برده، به مرتبه‌ی قرب ﴿قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ﴾[۷] رسانده و یکایک امامان را برای او نام برده است. صلوات و سلام خدا بر همه‌ی ایشان باد!»

هنگامی که این کلام را از ایشان شنیدم، حمد خداوند سبحان را به جای آوردم و بسیار شاد شدم و با این خوش‌حالی، خستگی سفر از تن من بیرون رفت و به آنان گفتم که من نیز بر مذهب ایشانم.

پس با مهربانی به من روی آوردند و در قسمتی از مسجد، جایی برای من تعیین نمودند و پیوسته با احترام و گرامی‌داشت به من توجّه داشتند تا زمانی که نزد آنان بودم. پیش‌نمازشان هم شب و روز با من همراه بود.

از او درباره‌ی معاش اهالی آن شهر سؤال کردم و پرسیدم: روزی ایشان از کجا می‌آید؟ زیرا من نمی‌دیدم که زمین زراعی داشته باشند.

او گفت: روزی اهل این شهر از جزیره‌ی خضرا و بحر ابیض که از جزیره‌های اولاد حضرت صاحب الامر(علیه السلام) است، می‌آید.

گفتم: هر چند وقت می‌آید؟

گفت: در سال، دو بار. یک مرتبه‌ی این سال آمده، بار دیگرش باقی مانده است.

گفتم: تا وقت آمدن ایشان چقدر مانده است؟

گفت: چهار ماه.

به سبب طولانی بودن این زمان اندوهگین شدم. چهل روز نزد ایشان ماندم و شب و روز خدا را می‌خواندم که این مرتبه زودتر برسد، با آن‌که نزد ایشان در کمال عزّت و احترام بودم.

روز چهلم، سینه‌ام تنگ شد و به سمت ساحل دریا رفتم و به سمت مغرب که گفته بودند کشتی ارزاق آنان از آن طرف می‌آید، نگاه می‌کردم. پس، از دور شبحی دیدم که حرکت می‌کند. از اهل شهر سؤال کردم: آیا در این دریا مرغ سفیدی هست؟

گفتند: نه؛ آیا چیزی دیدی؟

گفتم: آری.

پس ایشان شاد شدند و گفتند: اینها کشتی‌هایی است که هر سال از شهرهای فرزندان امام(علیه السلام) می‌آید.

بعد از اندک زمانی کشتی‌ها آمدند. طبق گفته‌ی آنان، این زمان، وقت آمدن ایشان نبود. کشتی بزرگ ایشان جلو‌تر آمد و کشتی‌های دیگر که در مجموع هفت عدد بودند، یکی پس از دیگری رسیدند.

آن‌گاه مردی با قامت متوسّط و رویی خوش و شمایلی نیک، بیرون آمد و وارد مسجد شد و وضوی کاملی گرفت همان طور که از اهل‌بیت(علیهم السلام) نقل شده است، و نماز ظهر و عصر را به‌جاآورد. وقتی نمازش به پایان رسید، به من روی کرد و سلام نمود. جواب سلام او را دادم.

به من گفت: اسم تو چیست؟ گمان می‌کنم که اسم تو علی است.

گفتم: راست گفتی.

او با من به گونه‌ای سخن می‌گفت که گویا مرا می‌شناسد.

گفت: اسم پدر تو چیست؟ گویا اسم او فاضل باشد.

گفتم: بلی.

و من شک نداشتم که او از شام تا مصر همراه ما بوده است.

پس گفتم: ای شیخ، چگونه اسم من و پدرم را دانستی؟ آیا از وقتی که از شام به مصر می‌رفتیم با ما بودی؟

گفت: نه.

گفتم: از مصر تا اندلس با ما همراه بودی؟

گفت: نه، به حقّ مولایم صاحب الامر(علیه السلام) با تو نبودم.

گفتم: پس از کجا اسم من و پدرم را می‌دانی؟

گفت: بدان که در شهر صاحب الامر(علیه السلام) صفت و اصل و اسم و شمایل تو و اسم پدر تو را به من خبر دادند و من رفیق توام و مأمورم تو را با خود به جزیره‌ی خضرا ببرم.

من از این سخن او شاد گردیدم که نام من در بین ایشان برده شده است.

عادت او چنین بود که هر وقت نزد ایشان می‌آمد، بیش از سه روز نمی‌ماند، امّا این بار یک هفته مکث نمود و آن کالاهایی را که آورده بود، تحویل کسانی داد که برای آنها معیّن‌ شده بود و از ایشان رسید گرفت، چنان‌که شیوه‌ی او بود. آن‌گاه عازم سفر گردید و مرا با خود برد و تا شانزده روز در دریا سیر نمودیم.

در روز شانزدهم دیدم که آب دریا سفید است و من بسیار به آن آب نگاه می‌کردم.

شیخ محمّد، صاحب کشتی به من گفت: می‌بینم بسیار به این آب نگاه می‌کنی.

گفتم: چون آن را به رنگ آب دریا نمی‌بینم.

گفت: این بحر ابیض است -یعنی دریای سفید- و جزیره‌ی خضرا در این جاست و این آب، اطراف جزیره را، از هر طرف، مانند دیوار احاطه کرده است. و به حکم خداوند -تبارک و تعالی- کشتی دشمنان و سنّی‌ها وقتی وارد این آب شود، غرق می‌گردد، هرچند محکم‌ترین کشتی باشد. و این به برکت مولا و امام ما، حضرت صاحب العصر(علیه السلام) است.

من از آن آب آشامیدم و آن را مانند آب فرات یافتم.

از آن آب سفید گذشتیم و به جزیره‌ی خضرا رسیدیم، که خدا آن را با اهلش همیشه آبادان دارد. پس، از کشتی بزرگ بیرون آمدیم و وارد جزیره شدیم. در آن جزیره، قلعه‌ها و دیوارها و برج‌های بزرگی دیدیم که در کنار دریا بود. نهرها و درختان بسیار داشت با انواع میوه‌ها. در آن‌جا بازارها و حمّام‌های بسیار بود و اهالی آن نیکوترین لباس و هیئت را داشتند. پس با دیدن اینها، دلم از شادی پر می‌کشید.

شیخ محمّد مرا به منزل خود برد و استراحت کردیم. سپس از آن‌جا مرا به مسجد جامع بزرگ برد و در آن مسجد، عدّه‌ی بسیاری بودند. در وسط ایشان، شخصی را دیدم که با طمأنینه و وقاری که توان وصفش را ندارم، نشسته بود. مردم او را سیّدشمس‌الدّین محمّد عالم می‌نامیدند و قرآن و فقه و انواع علوم عربی و اصول دین را نزد او فرامی‌گرفتند و فروع را، او از جانب حضرت صاحب الامر(علیه السلام) مسئله‌مسئله و قضیّه‌قضیّه و حکم‌حکم برای ایشان بیان می‌کرد.

هنگامی که من خدمت او رسیدم، به من خوش‌آمد گفت و مرا در نزدیکی خود جای داد. از احوال من و خستگی مسیر پرسید و مرا آگاه کرد که همه‌ی احوال مرا به او خبر دادند و این‌که شیخ محمّد، رفیق من، به امر او -یعنی سیّدشمس‌الدّین عالم که خدا عمر او را طولانی گرداند- مرا آورده است. پس در یکی از حجره‌های مسجد جایی برای من تعیین نمود و فرمود: این جای تو است، هر وقت بخواهی راحت و تنها باشی.

من برخاستم و به آن جا رفتم و تا عصر در آن‌جا استراحت کردم. آن‌گاه کسی که مسئول امور من بود، به سوی من آمد و گفت: از جای خود حرکت مکن تا آن‌که سیّد و اصحاب او نزد تو آیند؛ برای آن‌که با تو شام خورند.

گفتم: شنیدم و اطاعت کردم.

پس اندک زمانی نگذشت که سیّد -خدا سلامتش بدارد- همراه با اصحابش آمدند و نشستند و سفره‌ی غذا پهن شد. پس از خوردن غذا، برای نماز مغرب و عشا، با سیّد به مسجد رفتیم. با پایان نماز، سیّد به منزل خود رفت و من نیز به جای خود برگشتم و تا هجده روز در آن‌جا ماندم.

در اوّلین جمعه‌ای که با آنان نماز گزاردم، دیدم که سیّد دو رکعت نماز جمعه را به نیّت وجوب اقامه کرد. بعد از نماز به او گفتم: ای سیّد من! دیدم که نماز جمعه را دو رکعت به نیّت وجوب اقامه نمودی!

فرمود: آری؛ برای آن‌که همه‌ی شرط‌های آن موجود است.

با خود گفتم: شاید که امام(علیه السلام) حاضر باشد.

پس وقتی دیگر، در خلوت از او سؤال کردم: آیا امام(علیه السلام) حاضر بود؟

فرمود: نه؛ ولی من به فرمانی که از جانب امام صادر شده، نایب خاصّ آن حضرتم.

گفتم: ای سیّد من، آیا امام را دیده‌ای؟

فرمود: نه؛ ولی پدرم به من گفت که او سخن امام(علیه السلام) را شنیده بود امّا شخص ایشان را نمی‌دید و جدّ من سخن امام را ‌شنیده و شخص او را دیده بود.

گفتم: ای سیّد من، چرا برخی می‌بینند و بعضی نمی‌بینند؟

فرمود: ای برادر! حقّ -سبحانه و تعالی- فضل خود را به هر یک از بندگان خود که بخواهد می‌دهد و این از حکمت کامل و بزرگی و چیرگی خداوند است. چنان‌که[۸] خدای تعالی برخی از خلق خود را برگزیده است و به نبوّت و رسالت و وصایت، ممتاز گردانده، ایشان را نشانههایی برای خلق خود، و حجّت‌هایی بر بندگان خود، و واسطه‌ای بین مردمان و بین خود قرار داده است، تا آن‌که هر که هلاک شود، با بیّنه و دلیل هلاک گردد، و هر که زندگانی و هدایت یابد، با دلیل و آگاهی باشد. و زمین را از حجّت خالی نمی‌گرداند؛ برای لطفی که نسبت به بندگان خود دارد. و هر حجّت، ناگزیر سفیر و واسطه‌ای دارد که از جانب او (رهنمون‌ها را) به خلق می‌رساند.

آن‌گاه سیّد -سلّمه الله- دست مرا گرفت و به خارج شهر برد و به سمت باغ‌ها روانه شد؛ آن‌جا نهرهای جاری و بستان‌های فراوان دیدم که انواع میوه‌های بسیار نیکو و شیرین، هم‌چون انگور و انار و گلابی و... داشت که در تمام عراق و شام، میوه‌ای به آن خوبی ندیده بودم.

همان طور که از باغی به بستانی می‌گذشتیم، ناگاه گذر مرد خوش‌رویی که دو بُرد سفید پشمی بر تن داشت، بر ما افتاد؛ وقتی نزدیک رسید، به ما سلام کرد و رفت. من از هیئت او به شگفت آمدم و از سیّد -سلّمه الله- پرسیدم: این مرد که بود؟

فرمود: این کوه بلند را می‌بینی؟

گفتم: بلی.

فرمود: در بالای آن، جای نیکویی هست و در آن چشمه‌ای هست که از زیر درختی با شاخه‌های بسیار، جاری است. در کنار آن درخت، قبّه‌ای آجری هست. این مرد با رفیق دیگرش، خادم آن قبّه‌اند. من در هر بامداد جمعه، آن‌جا می‌روم و از آن‌جا امام(علیه السلام) را زیارت می‌کنم و دو رکعت نماز به‌جامی‌آورم و برگه‌ای در آن‌جا می‌یابم که آن‌چه برای محاکمه میان مؤمنان تا جمعه‌ی دیگر نیاز دارم، در آن نوشته است. پس به هر چه در آن برگه است، عمل می‌کنم. و سزاوار است که تو به آن قبّه روی و امام(علیه السلام) را زیارت کنی.

من به آن‌جا رفتم و قبّه را همان‌طور دیدم که سیّد توصیف کرده بود. دو خادم را هم در آن‌جا دیدم. آن یکی که مرا با سیّد دیده بود، به من خوش‌آمد گفت و آن دیگری مرا بیگانه پنداشت.

رفیقش گفت: ناآشنا نیست؛ من او را با سیّدشمس‌الدّین عالم دیده‌ام.

پس او نیز به من روی نمود و خوش‌آمد گفت و هر دو با من سخن گفتند و برایم نان و انگور آوردند. از آن غذا خوردم و از آب آن چشمه آشامیدم و وضو گرفتم و دو رکعت نماز به‌جاآوردم.

از آن دو خادم سؤال کردم: شما امام(علیه السلام) را دیده‌اید؟

گفتند: دیدن آن حضرت ممکن نیست و ما اجازه نداریم به هیچ کس خبر دهیم.

از ایشان خواستم برای من دعا کنند و ایشان هم برایم دعا کردند. از نزد ایشان برگشتم و از کوه پایین آمدم و داخل شهر شدم و درِ خانه‌ی سیّدشمس‌الدّین عالم رفتم.

به من گفتند: سیّد به دنبال کاری رفته است.

پس من به خانه‌ی شیخ محمّد رفتم که همراه او با کشتی آمده بودم. برای شیخ محمّد، رفتنم به آن کوه و بیگانه قلمداد کردن یکی از دو خادم و سایر ماجراها را نقل کردم.

شیخ گفت: رفتار آن خادم با تو برای آن بود که برای کسی جز سیّدشمس‌الدّین و امثال او جایز نیست که به آن کوه بالا روند.

پس من درباره‌ی سیّدشمس‌الدّین -سلّمه الله- از او پرسیدم.

شیخ گفت: سیّد از فرزندان فرزندان امام(علیه السلام) است و میان سیّد و امام(علیه السلام) پنج پدر، فاصله است. و او نایب خاصّ آن حضرت است طبق دستوری که از حضرت صاحب الامر(علیه السلام) رسیده است.

شیخ صالح، زین‌الدّین علی، پسر فاضل مازندرانی، مجاور نجف اشرف -که سلام بر شرافت‌دهنده‌اش باد- گفت: من از سیّدشمس‌الدّین عالم -که خدا عمر او را طولانی گرداند- اجازه گرفتم که بعضی از مسائل مورد نیازم را از او فراگیرم و قرآن مجید را نزد او بخوانم و برخی از موضوعات مشکل علوم دینی و... را از او بشنوم.

سیّد فرمود: اگر ناچار باید چنین شود، اوّل با خواندن قرآن عظیم آغاز نما.

پس وقتی می‌خواندم، به هر مورد اختلاف قرائت که می‌رسیدم، می‌گفتم که حمزه در این‌جا چنین گفته و کسایی چنین خوانده و عاصم این‌گونه قرائت نموده و ابوعمرو‌بن کثیر به این شکل گفته است.

سیّد -سلّمه الله- فرمود: «ما اینها را نمی‌شناسیم. به درستی که قرآن بر هفت حرف نازل شده است، پیش از هجرت از مکّه به مدینه.

بعد از آن، هنگامی که رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) حجّة الوداع را به جای آورد، روح الامین جبرئیل(علیه السلام) نازل شد و گفت: ای محمّد! قرآن را برای من بخوان تا اوّل سوره‌ها و آخر آنها و شأن نزولشان را به تو بشناسانم.

پس امیرالمؤمنین علیّ‌بن ابی‌طالب(علیه السلام) و فرزندان او، امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) هم‌چنین اُبَیّ‌بن کَعْب، عبد‌الله‌بن مسعود، حذیفة‌بن یَمان، جابر‌بن عبد‌الله انصاری، ابوسعید خُدری و حَسّان‌بن ثابت و عدّه‌ای دیگر از صحابه نزد آن حضرت حاضر شدند.

آن‌گاه رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) قرآن را از اوّل تا آخر خواند و هر جای آن‌که اختلاف بود، جبرئیل برای آن حضرت بیان می‌کرد و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آنها را در پوستی نوشت. پس تمام قرآن به قرائت حضرت امیرالمؤمنین و وصیّ رسول ربّ العالمین است.»

من گفتم: ای سیّد من! می‌بینم برخی آیات، با قبل و بعد خود مرتبط نیست و فهم من از درک آن ناتوان است.

گفت: «آری؛ همین طور است که می‌گویی! امّا دلیل این امر آن است که وقتی سرور مردمان، محمّد‌بن عبد‌الله(صلی الله علیه و آله) از دار فانی به دار باقی رحلت فرمود و آن دو بت قریش، کردند آن‌چه کردند و خلافت ظاهری را غصب نمودند، حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) همه‌ی قرآن را جمع نمود و در میان جامه‌ای گذاشته، در مسجد به سوی ایشان آورد و فرمود: این است کتاب خداوند سبحان که رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) به من امر کرده است که آن را بر شما عرضه کنم و حجّت را بر شما تمام کنم که روز قیامت در پیش‌گاه خداوند، شما عذر و بهانه‌ای نداشته باشید.

پس فرعون و نمرود این امّت گفت: ما به قرآن تو نیازی نداریم.

پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به او فرمود: حبیب من محمّد(صلی الله علیه و آله) مرا از این سخن تو آگاه کرده بود و من خواستم حجّت را بر شما تمام کنم.

پس حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با آن قرآن به منزل خود برگشت و می‌گفت: خداوندا -که خداوندی غیر تو نیست و تویی خداوند یکتا که شریکی نداری و هیچ بازگرداننده‌ای برای آن‌چه در علم تو گذشته نیست، و هیچ بازدارنده‌ای برای حکمت تو نیست- پس تو شاهد من باش بر ایشان در روزی که به پیش‌گاه تو درآییم.

پس پسر ابوقحافه در میان مردم ندا داد: هر که آیه یا سوره‌ای از قرآن نزد اوست، باید آن را نزد ما آورد.

ابوعبیده‌ی جرّاح، عثمان، سعد‌بن ابی‌وقّاص، معاویة‌بن ابی‌سفیان، عبدالرّحمن‌بن عَوْف و طلحة‌بن عبد‌الله -لعنة الله علیهم- و ابوسعید خُدری و حسّان‌بن ثابت و گروه‌های مسلمانان نزد او آمدند و این قرآن را جمع کردند و هر چه ننگ و عیب که بعد از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) مرتکب شده بودند و آن اعمال قبیح در قرآن بود، آنها را انداختند و از قرآن بیرون کشیدند.

بدین خاطر است که این آیات با هم مرتبط نیستند.

امّا قرآنی که حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به خطّ خود جمع کرد، نزد صاحب الامر(علیه السلام) محفوظ است. در آن قرآن هر چیزی، حتّی دیه‌ی خراش هست.

و این قرآن، پس شکّ و شبهه‌ای در آن نیست و همانا که کلام الهی است؛ از حضرت صاحب الامر(علیه السلام) چنین به ما رسیده است.»

شیخ فاضل، علیّ‌بن فاضل گفت: از سیّدشمس‌الدّین -سلّمه الله- مسائل بسیاری فراگرفتم که به بیش از نود مسئله می‌رسد و آنها را در مجلّدی جمع‌آوری کردم و نامش را الفوائد الشّمسیّة گذاردم و جز مؤمنان خالص را از آنها آگاه نمی‌سازم. و تو به زودی آن را می‌بینی.

در جمعه‌ی دوم که جمعه‌ی وسط ماه بود، پس از نماز، سیّد -سلّمه الله- در مجلس نشست تا برای مؤمنان سخن بگوید. ناگاه صدای هرج و مرج و غوغای بلندی از خارج مسجد به گوشم رسید. از سیّد پرسیدم.

فرمود: اینها فرماندهان لشکر ما هستند که هر جمعه‌ی وسط ماه (بر مرکب‌ها) سوار می‌شوند و فرج را انتظار می‌کشند.

من اجازه خواستم که بیرون روم و ایشان را ببینم. به من اجازه داد. بیرون آمدم و به ایشان نگاه کردم. دیدم که ایشان عدّه‌ای بسیارند و همه تسبیح و حمد الهی و تهلیل می‌گویند و برای فرج حضرت قائمِ به امر خدا و خیرخواه دین خدا، یعنی حضرت م‌ح‌م‌د‌بن حسن، مهدی خلف صالح، حضرت صاحب الزّمان(علیه السلام) دعا می‌کنند.

پس به مسجد، نزد سیّد -سلّمه الله- برگشتم.

سیّد گفت: لشکر را دیدی؟

گفتم: بلی.

فرمود: آیا ایشان را شمردی؟

گفتم: نه.

فرمود: ایشان سی‌صد یار هستند و سیزده یار دیگر باقی است. خدا تعجیل نماید در فرج ولیّ خود به مشیّتش؛ که او جواد و کریم است!

گفتم: ای سیّد من، فرج چه زمانی است؟

گفت: «ای برادر! آگاهی از زمان فرج فقط نزد خدای تعالی است و این وابسته به مشیّت اوست. و چه بسا خود امام(علیه السلام) هم آن را نمی‌داند؛ بلکه علائم و نشانه‌هایی هست که دلالت بر خروج آن حضرت می‌کند. یکی از آنها سخن گفتن ذوالفقار است که از غلاف بیرون می‌آید و به زبان عربی واضحی می‌گوید: ای ولیّ خدا، به اسم خدا برخیز و با من دشمنان خدا را بکش.

و علامت دیگر سه نداست که همه‌ی خلق آن را خواهند شنید.

ندای اوّل آن است که گوید: «﴿أَزِفَتْ الْآزِفَةُ﴾[۹] یا مَعْشَرَ المُؤمِنینَ!» یعنی: قیامت نزدیک شد ای گروه مؤمنان!

و ندای دوم: «﴿أَلا لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الظّالِمینَ﴾[۱۰] لِآلِ مُحَمَّدٍ(علیهم السلام).» یعنی: هان لعنت خدا بر آن کسانی که بر آل محمّد ستم کردند.

و ندای سوم آن است که بدنی در جلوی چشمه‌ی آفتاب ظاهر می‌شود و می‌گوید: خداوند عالم حضرت صاحب الامر، م‌ح‌م‌د‌بن حسن، مهدی را فرستاده است؛ پس سخن او را بشنوید و امر او را اطاعت کنید.»

گفتم: ای سیّد من! مشایخ ما حدیثی از حضرت صاحب الامر(علیه السلام) روایت کرده‌اند که آن حضرت فرمود: «هر که در غیبت کبری گوید که من آن حضرت را دیدم، دروغ گفته است.» پس چگونه در میان شما کسانی هستند که می‌گویند آن حضرت را دیده‌اند.

گفت: راست می‌گویی. آن حضرت این سخن را در آن زمان فرمود به سبب بسیار بودن دشمنانش در میان خاندان و بستگان خود و در بین فرعون‌های زمان از خلفای بنی‌عبّاس؛ حتّی آن‌که شیعیان در آن زمان یک‌دیگر را از ذکر نمودن او بازمی‌داشتند؛ امّا اکنون، زمان، طولانی گردیده است و دشمنان از او مأیوس گشتند و شهرهای ما نیز از آن ظالمان و ظلم ایشان دور است و به برکت آن حضرت، دشمنان نمی‌توانند به ما دست پیدا کنند.

(از سخن سیّدشمس‌الدّین چنین فهمیده می‌شود که بعضی از اهل آن شهر، در غیبت کبری، گاهی امام(علیه السلام) را می‌بینند.)

گفتم: ای سیّد من! علمای شیعه حدیثی از امام(علیه السلام) روایت کرده‌اند که آن حضرت خمس را بر شیعیان خود مباح فرموده؛ آیا در این باره روایتی از ایشان به شما رسیده است؟

فرمود: بلی؛ آن حضرت اجازه داده و خمس را برای شیعیان خود از فرزندان علی(علیه السلام) مباح کرده است و فرموده که برای ایشان حلال است.[۱۱]

گفتم: آیا اجازه داده‌اند شیعیان، کنیز و غلام از بین اسیران سنّی بخرند؟

فرمود: از اسیران سنّی و غیر سنّی بخرند. زیرا آن حضرت(علیه السلام) فرموده که با ایشان معامله کنید همان طور که آنان با یک‌دیگر معامله می‌کنند.

و این دو مسئله، غیر از آن نود مسئله است.

سیّد -سلّمه الله- فرمود: حضرت قائم(علیه السلام) در مکّه، بین رکن و مقام، در سال فرد، قیام می‌کند؛ پس باید مؤمنان (در سال فرد) چشم به راه باشند.

گفتم: ای سیّد من! دوست دارم که در جوار شما باشم تا آن‌که خدا به آن حضرت اذن ظهور دهد.

گفت: ای برادر! حضرت، پیش از این به من امر کرده است که تو را به وطنت برگردانم و برای من و تو مخالفت آن حضرت ممکن نیست؛ زیرا تو دارای خانواده‌ای و مدّت زیادی است که در کنار آنان نبودی و جایز نیست که بیش از این، از ایشان دوری کنی.

این سخن مرا تحت تأثیر قرار داد، گریستم و گفتم: ای مولای من! آیا ممکن است درباره‌ی کار من به آن حضرت مراجعه نمایی و درخواستی کنی؛ شاید به من اجازه‌ی ماندن دهد؟

فرمود: مراجعه در این باره جایز نیست.

گفتم: به من اجازه می‌دهی که آن‌چه را دیدم، نقل کنم؟

گفت: اشکالی ندارد که برای مؤمنان حکایت کنی تا موجب اطمینان خاطر و آرامش دل‌های آنان گردد، مگر فلان و فلان مورد را.

و چند چیز را تعیین نمود که آنها را نگویم.

گفتم: ای سیّد من! آیا نظر نمودن به جمال درخشان آن حضرت در این زمان ممکن است؟

فرمود: نه؛ ولی بدان -ای برادر- که ممکن است هر مؤمن با اخلاصی امام(علیه السلام) را ببیند و نشناسد.

گفتم: ای سیّد من! من یکی از بندگان مخلص آن حضرت هستم و ایشان را ندیده‌ام.

فرمود: تو آن حضرت را دو مرتبه دیدی! یک مرتبه وقتی که برای نخستین بار به سامرّا می‌رفتی و همراهان تو جلو رفتند و تو عقب ماندی. پس به نهری رسیدی که آب در آن نبود. در آن وقت شخصی را دیدی، سوار بر اسب شهبا[۱۲] که نیزه‌ای بلند با سرنیزه‌ی دمشقی در دست او بود. وقتی او را دیدی، ترسیدی بخواهد لباس‌های همراهت را به سرقت برد. وقتی به نزدیک تو رسید، فرمود: مترس! برو که همراهانت در زیر درخت، منتظر تو اند.

شیخ زین‌الدّین گفت: پس و الله همان‌چه را که بود به یاد من آورد. گفتم: ای سیّد من! چنین بود که فرمودی.

فرمود: مرتبه‌ی دیگر، وقتی بود که از دمشق بیرون آمده بودی و همراه با شیخ اندلسی خود به سوی مصر می‌رفتی و از قافله باز ماندی و بسیار ترسیدی. پس به سواری برخوردی که بر اسبی با پیشانی و دست و پای سفید سوار بود و نیزه‌ای در دست داشت و به تو فرمود: «مترس و به سوی روستایی برو که سمت راست توست. امشب نزد اهالی آن‌جا بخواب و آنان را از مذهب خود آگاه کن و از آنان تقیّه مکن؛ زیرا اهالی این روستا و چند روستای دیگر در جنوب دمشق، همه مؤمنان مخلص، و بر دین علیّ‌بن ابی‌طالب و امامان معصوم(علیهم السلام) از فرزندان اویند.» ای پسر فاضل، آیا چنین بود؟

گفتم: بلی؛ من نزد اهل روستا رفتم، شب نزد ایشان خوابیدم و مرا گرامی داشتند. از ایشان درباره‌ی مذهبشان سؤال کردم. بی تقیّه گفتند: ما بر مذهب امیرالمؤمنین و وصیّ رسول ربّ العالمین، علیّ‌بن ابی‌طالب و ائمّه‌ی طاهرین(علیهم السلام) از ذرّیه‌ی اوییم.

به ایشان گفتم: شما از کجا به این مذهب معتقد شدید؟ و چه کسی آن را به شما رسانده است؟

گفتند: ابوذر غِفاری(رضی الله عنه) وقتی که عثمان، او را از مدینه به شام تبعید کرده بود، معاویه او را به منطقه‌ی ما فرستاد. پس این برکت از او به ما رسید.

وقتی صبح شد، خواستم به قافله‌ی رفقای خود ملحق گردم، دو نفر همراه من فرستادند و مرا به قافله رساندند بعد از آن‌که مذهب خود را به ایشان خبر دادم.

آن‌گاه به سیّد گفتم: ای سیّد من! آیا امام(علیه السلام) هر چند مدّتی به حج می‌رود؟

گفت: ای پسر فاضل! تمام دنیا برای مؤمن یک گام است! پس چگونه خواهد بود برای کسی که دنیا جز به برکت وجود او و پدرانش به پا نمی‌شود؟! آری؛ هر سال به حج می‌رود و پدران بزرگوارش را در مدینه و عراق و طوس -که سلام بر شرافت‌دهندگان آنها باد- زیارت می‌کند و به سرزمین ما بازمی‌گردد.

پس سیّدشمس‌الدّین مرا تشویق کرد که زودتر به عراق برگردم و در بلاد مغرب اقامت نکنم.

نیز به من فرمود که بر درهم ایشان این کلمات نوشته شده است:

لا إلهَ إلّا اللهُ. مُحَمَّدٌ رَسولُ اللهِ. عَليٌّ وَليُّ اللهِ. م‌ح‌م‌د‌بنُ الحَسَنِ قائِمٌ بِأَمْرِ اللهِ.

خدایی جز خدای یگانه نیست. محمّد(صلی الله علیه و آله) فرستاده‌ی خداست. علی(علیه السلام) ولیّ خداست. و م‌ح‌م‌د‌بن حسن(علیه السلام) به‌پادارنده‌ی امر خداست.

سیّد پنج درهم از آن درهم‌ها به من عطا نمود و من آنها را برای تبرّک نگاه داشتم. سیّد -سلّمه الله- مرا با آن کشتی‌هایی که آمده بودم، برگردانید تا آن‌که به شهری از بربر رسیدم که در ابتدا به آن وارد شده بودم. و گندم و جویی به من داده بود که آنها را در آن شهر به صد و چهل دینار فروختم و به سمت طرابلس رفتم که یکی از شهرهای مغرب بود، ولی برای پیروی از دستور سیّدشمس‌الدّین عالم -که خدا عمر او را طولانی گرداند- از راه اندلس نرفتم.

سپس از آن‌جا با حجّاج مغربی به مکّه رفتم و حج به‌جاآوردم و به عراق برگشتم. و می‌خواهم که تمام عمر خود، در نجف بمانم تا آن‌که مرگ فرا رسد.

شیخ زین‌الدّین، علیّ‌بن فاضل مازندرانی گفت: من ندیدم که در آن‌جا از هیچ یک از علمای امامیّه نام ببرند مگر پنج نفر؛ سیّد مرتضی موسوی، شیخ ابوجعفر طوسی، محمّد‌بن یعقوب کلینی، ابن‌بابویه و شیخ ابوالقاسم جعفر‌بن اسماعیل،[۱۳] یعنی محقّق حلّی -رحمة الله علیهم.

هم‌چنین گفت: از آن وقتی که در آن بقعه‌ی مقدّس بودم تا الآن که در حلّه برای شما نقل می‌کنم، هشت سال و نیم گذشته است.

هنگامی که شیخ علیّ‌بن فاضل از حلّه بیرون رفت، شنیدم که مدّتی در مسجد سهله اقامت نمود، به سبب وعده‌ای که به او داده شده بود.

و محلّ تولّد و وطن شیخ علیّ‌بن فاضل در اقلیم مازندران، شهری به نام «بریم» بود.[۱۴] و الله الهادی.

جزیره‌ی خضرا در کلام بزرگان

مؤلّف گوید: علّامه مجلسی در بحار و فاضل خبیر میرزاعبد‌الله اصفهانی در ریاض العلماء، از رساله‌ی جزیره‌ی خضرا نقل نمودند که صاحب رساله گفته است: «به خطّ شیخ فاضل، فضل‌بن یحیی در خزانه‌ی حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) یافتم...»[۱۵] و به اسم یابنده و گردآورنده‌ی حکایت اشاره‌ای نکردند و در استناد، به همین مقدار اکتفا نمودند.

لکن فاضل صالح، آخوند ملّاکاظم هزارجریبی، شاگرد استاد اکبر، علّامه بهبهانی[۱۶] در کتاب مناقب خود گوید:

این حکایت منقول است از خطّ شیخ اجلّ افضل، اعلم اعمل، عمدة الفقهاء و المجتهدین، مجدِّد مراسم ائمّه‌ی طاهرین(علیهم السلام) محمّد‌بن مکّی، مشهور به شهید، به نقل جمعی از مؤمنان تقیِ ثقه‌ی معتمد، به لفظ عربی؛ و ترجمه‌ی آن به فارسی چنین است:

شیخ بزرگوار، شهید سعید مشار الیه می‌فرماید: به خطّ پیشوای دانا، فضل‌بن یحیی... .[۱۷]

از این سخن روشن می‌شود که صاحب رساله، شهید اوّل است.

و مؤیّد این کلام که باید مؤلّف آن شهید یا شخصی دیگر از علما باشد که امکان طرح ایراد و اشکال در روایت او نباشد، آن است که میرمحمّد لوحی، معاصر علّامه مجلسی، در کتاب کفایة المهتدی فی معرفة المهدی(علیه السلام) با آن‌که به نقل و فهم علّامه ایراد گرفته و عیب‌های بسیاری جُسته، امّا در جایی از کتاب خود می‌گوید:

این کمترین، خبر معتبر مدینة الشّیعة و جزیره‌ی اخضر و بحر ابیض را که در آن مذکور است که حضرت صاحب الزّمان(علیه السلام) را چند فرزند است، با این حدیث صحیح، در کتاب ریاض المؤمنین توفیق نموده. ...[۱۸]

آری؛ اگر اعتبار صاحب آن رساله روشن و معلوم نبود و راهی هرچند جزئی برای اشکال گرفتن وجود داشت، میدان وسیعی در دست میرلوحی برای طرح ایراد بر علّامه بود تا بگوید چرا چنین قصّه‌ی طولانی بی‌اساسی را نقل کرده است آن هم در کتابی که محلّ گردآوری احادیث معتبر است.

عالم عالی‌مقدار و دانشمند هوشیار، شیخ اسد‌الله کاظمینی[۱۹] در اوّل کتاب مقابس، ضمن بیان مناقب محقّق حلّی، نویسنده‌ی کتاب شرائع، می‌فرماید:

رئیس العلماء، حکیم الفقهاء، شمس الفضلاء، بدر العرفاء، المنوّه بِاسمه و علمه في قصّة جزیرة الخضراء... .[۲۰]

هم‌چنین در کشف القناع، ضمن برشمردن شواهدی برای امکان رؤیت در غیبت کبری و دریافت حکمی از آن حضرت، می‌فرماید: از آن جمله است، قصّه‌ی معروف جزیره‌ی خضرا که در بحار و تفسیر الائمّه(علیهم السلام) و کتب دیگر ذکر شده است.[۲۱]

شهید ثالث، قاضی نور‌الله(رحمه الله) در کتاب مجالس المؤمنین فرموده است:

مخالف و مؤالف، بنا بر روایات صحیحه‌ی صریحه متّفق‌اند بر آن‌که در زمان ظهور، تمام دفاین و گنج‌ها که از نظر مستور[۲۲] و در تحت زمین‌ها مدفون باشد، بر روی زمین آمده، بر صاحب الامر(علیه السلام) ظاهر خواهد شد.

و ظلمه و جبابره‌ی روی زمین، مقهور او خواهند گردید و مُلک عالم به قبضه‌ی اقتدار و حوزه‌ی اختیار آن حضرت در خواهد آمد و جهان به نور عدل و داد آن حضرت، منوّر خواهد شد.

و جمیع این امور به تمکین و قدرتی است که حضرت ربّ العزّة، آن قدرت به آن حضرت ارزانی فرماید که به آن تواند که جایی چند، به تصرّف خود در آورد که احدی را بی اشاره‌ی علیّه‌ی آن حضرت به آن راه نباشد.

و مَحالّ[۲۳] مناسب حال در آن‌جا جهت خود و ملازمان خاصّ و محرمان سراپرده‌ی اختصاص، ترتیب فرماید. و به لوازم مراسم هر امری، چنان‌که مقتضای مصلحت دینی و صواب دید یقینی آن حضرت باشد، در آن‌جا قیام و اقدام نماید؛ چنان‌که از قصّه‌ی مشهور بحر ابیض و جزیره‌ی اخضر مستفاد می‌شود.[۲۴]

از این کلام شریف، آشکار می‌گردد که این قصّه میان عالمان آن دوران، معروف و مشهور بوده است. هم‌چنین احتمال دارد که به سند دیگر نیز به دست ایشان رسیده بوده است.

در تاریخ جهان آرا -که از کتب معتبر تاریخی است و یکی از منابع ریاض العلماء و... است- چنین آمده است:

جزیره‌ی اخضر و بحر ابیض جزیره‌ای است در سرزمین ولایت بربر، میان دریای اندلس، که آن حضرت و اولاد و اصحاب او در آن‌جا می‌باشند. و معمور و آبادان است. و در ساحل آن دریا، موضعی است به شکل جزیره که اندلسیان، آن را جزیره‌ی رفضه می‌گویند. ساکنان آن ساحل، همگی شیعه امامیّه‌اند و مایحتاج ایشان را از راه جزیره‌ی اخضر، که مقام آن حضرت است در سالی دو بار، دلیل ناحیه، به کشتی‌ها از راه بحر ابیض که محیط به آن ناحیه‌ی مقدّسه است، می‌آورد و بر اهل آن جزیره قسمت می‌کند و مراجعت می‌نماید.


نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان

  1. بحارالأنوار: طیبی. (هم‌چنین در مورد بعدی)
  2. هنگامی که شنیدم او به حلّه آمده، و من نیز در آن زمان آن‌جا بودم و آمدن او را انتظار می‌کشیدم، ناگاه شیخ را دیدم که سواره می‌آید و می‌خواهد به خانه‌ی سیّد بزرگوار، صاحب نسب برجسته و حَسَب بلندمرتبه، سیّدفخرالدّین، حسن‌بن علی مازندرانی -اطال الله بقائه- برود که ساکن حلّه است. من تا آن وقت شیخ زین‌الدّین را نمی‌شناختم، امّا بر دلم گذشت که او همان است. پس زمانی که از نظرم پنهان شد، به دنبال او تا خانه‌ی سیّدفخرالدّین رفتم. هنگامی که به درِ خانه‌ی او رسیدم، سیّد را دیدم که شادمان بر در خانه ایستاده است. وقتی مرا دید که می‌آیم، بر من تبسّم نمود و مرا به حضور شیخ مژده داد. پس دلم از شادی و سرور پر کشید و نتوانستم خود را نگاه دارم که در وقت دیگر نزد او روم. پس همراه با سیّدفخرالدّین وارد خانه شدم و بر او سلام کردم و دستانش را بوسیدم... . تا آخر نسخه‌ی بحار. (مؤلّف محترم)
  3. درباره‌ی آنان پرس‌وجو کردم. گفتند که اینها از نزدیکی سرزمین بربر می‌آیند که نزدیک جزایر رافضه است. نسخه‌ی بحار. (مؤلّف محترم)
  4. التّوبة (9) / 33.
  5. شهادت می‌دهم که معبودی جز الله نیست، یکتاست و بی شریک. و گواهی می‌دهم محمّد(صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده‌ی اوست. خدا او را با هدایت و دین راستین، بشارت‌دهنده و بیم‌دهنده فرستاد تا او را بر تمام ادیان چیره سازد، هرچند مشرکان را خوش نیاید.
  6. نسخه‌ی بحار: شهادت سوم.
  7. النّجم (53) / 9.
  8. چنان‌که حق تعالی مخصوص فرموده از بندگان خود، انبیا و مرسلین و اوصیای منتجبین را و ایشان را علامت‌ها. نسخه‌ی بحار. (مؤلّف محترم)
  9. النّجم (53) / 57.
  10. هود (11) / 18.
  11. مؤلّف محترم در ادامه، پیرامون این مسئله و وجه جمع بین روایات مختلف در این موضوع، توضیحاتی ارائه خواهند داد.
  12. سفیدی آمیخته با سیاهی.
  13. بحارالأنوار: جعفر‌بن سعید. (در ادامه، مؤلّف محترم به این مطلب می‌پردازند.)
  14. ر.ک: بحارالأنوار 52 / 159 - 174.
  15. بحارالأنوار 52 / 159؛ ریاض العلماء 4 / 376.
  16. محمّدباقربن محمّداکمل بهبهانی، مشهور به وحید بهبهانی (1118 - 1205ق) فقیه و اصولی بزرگ شیعی است. «آقا» از القاب اوست و نوادگانش تا امروز به آل‌آقا مشهورند.
  17. هیچ نشانی از این کتاب «مناقب» به دست نیامد.
  18. گزیده‌ی کفایة المهتدی / 318. (همان طور که در پاورقی صفحه‌ی 317 این کتاب (گزیده) اشاره شده است، یکی از نسخه‌ها به اندازه‌ی یک صفحه را انداخته است. و ظاهراً به همین سبب، متن نسخه‌ی چاپی «کفایة المهتدی» (کامل) فاقد این بند است.)
  19. اسد‌الله کاظمی تستری (1234 یا 1237ق) فقیه و اصولی بزرگ شیعه است. وی که شاگرد و داماد کاشف الغطا بود، پس از فوت او، مرجعیّتی گسترده بین شیعیان پیدا کرد.
  20. مقابس الأنوار / 12: ... که از او با اسم و مقام علمی‌اش در قصّه‌ی جزیره‌ی خضرا نام برده‌اند.
  21. کشف القناع / 231.
  22. پوشیده.
  23. محل‌ها.
  24. مجالس المؤمنین / 444 و 445.