جمالالدّین، پسر جعفربن زهدری
تشرفات و ملاقات ها - جمالالدّین، پسر جعفربن زهدری
همچنین در آن کتاب نقل شده است که در ماه صفر سال هفتصد و پنجاه و نه، مولی الامجد العالم الفاضل، القدوة الکامل، المحقّق المدقّق مجمع الفضائل و مرجع الافاضل، افتخار العلماء العاملین، کمال الملّة و الدّین، عبدالرّحمنبن عُمانی برای من حکایت کرد و نزد من به خطّ گرامی خود چنین نوشت:
بندهی نیازمند به رحمت خدای تعالی، عبدالرّحمنبن ابراهیم قَبائِقی گوید: من میشنیدم در شهر حلّهی سیفیّه -خدا پشتیبانش باد- که مولی الکبیر المعظّم، جمالالدّین، پسر شیخ اجلّ اوحد، فقیه قاری، نجمالدّین جعفربن زهدری به بیماری فلج مبتلا شده بود و قادر نبود از جا برخیزد.
بعد از وفات پدرش، مادربزرگ پدری او انواع مختلف درمان را برای او به انجام رساند امّا هیچ گونه فایده نداشت. پزشکان بغداد را آوردند و آنها نیز زمانی بسیار معالجه کردند، بهبود نیافت.
به مادربزرگ او گفتند: وی را زیر قبّهی شریف حضرت صاحب الامر(علیه السلام) که در حلّه است، بخوابان! شاید حق تعالی او را از این بیماری عافیت بخشد. (و چه بسا حضرت صاحب الامر(علیه السلام) از آنجا عبور نماید و به او نظر مهر و محبّتی فرماید و به این سبب، از این بیماری رهایی یابد.)
مادربزرگش او را به آن مکان شریف برد و حضرت صاحب الامر(علیه السلام) او را از جای به پا داشت و بیماری فلج از بین رفت.
بعد از این ماجرا میان من و او رفاقتی شکل گرفت به گونهای که همواره همراه هم بودیم و از یکدیگر جدا نمیشدیم. او خانهای داشت که سرشناسان اهل حلّه و جوانان و فرزندانِ بزرگان ایشان در آن گرد هم میآمدند. پس این حکایت را از او پرسیدم.
گفت: من دچار بیماری فلج بودم و پزشکان از درمان آن ناتوان بودند.
پس ماجرای او را که از افراد مختلف، فراوان شنیده بودم برایم نقل کرد و گفت: «در آن حال که مادربزرگم مرا در زیر قبّه خوابانده بود، حجّت صاحب الزّمان(علیه السلام) به من فرمود: برخیز!
عرض کردم: ای سیّد من! چند سال است که توان برخاستن ندارم.
فرمود: به اذن خدا برخیز!
و مرا برای بلند شدن کمک فرمود.
پس برخاستم و اثری از فلج در خود ندیدم. مردم به من هجوم آوردند و نزدیک بود مرا بکشند و برای تبرّک، لباس مرا پاره پاره کردند و با جامههای خودشان مرا پوشاندند. من به خانهی خود رفتم و اثری از فلج در من باقی نمانده بود. وقتی به خانه رفتم، رختهای مردم را برایشان پس فرستادم.»
من بارها میشنیدم که این حکایت را برای مردم نقل میکرد.[۱]
نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّفیافتگان
- ↑ بحارالأنوار 52 / 73؛ السّلطان المفرّج / 44 - 46.