سیّدباقر حسینی قزوینی
تشرفات و ملاقات ها - سیّدباقر حسینی قزوینی
سیّد الفقهاء و سناد العلماء، العالم الرّّبانی المؤیّد بالالطاف الخفیّه، جناب سیّدمهدی قزوینی، ساکن حلّهی سیفیّه، صاحب مقامهای چشمگیر و تألیفهای فراگیر اعلیاللهمقامه به صورت شفاهی و کتبی برای من حکایت نمود و گفت:
در سال هزار و یکصد و هشتاد و شش، طاعون شدیدی سرزمین عراق را فراگرفت، هم مشاهد مشرّفه و هم مناطق دیگر. پس از جان باختن تعداد زیادی از علما، سایر ایشان، معروف و غیر معروف، همه فرار کردند، حتّی علّامه بحرالعلوم طباطبایی و محقّق کاشف الغطا[۱] و دیگران. و جز چند تن از اهل نجف کسی باقی نماند.
یکی از آنان، پدر معنوی و عموی جسمانی من، مرحوم مبرور، علّامه فهّامه، صاحب کرامتها که از برخی امور غیبی خبر میداد، سیّدمحمّدباقر، فرزند مرحوم سیّداحمد حسینی قزوینی بود. ایشان میفرمود:
من روز در صحن مینشستم. و در تمام حرم، نه در صحن و نه دیگر جاها، هیچ کس از اهل علم حضور نداشت، مگر یک نفر معمّم از مجاورین عجم که در مقابل من مینشست.
در این دوران، شخص بزرگوار گرانقدری را در بعضی از کوچههای نجف اشرف ملاقات کردم که او را نه پیش از آن دیده بودم و نه بعد از آن؛ با آنکه اهل نجف در آن روزها قرنطینه بودند و هیچ کس از بیرون، وارد شهر نمیشد.
هنگامی که آن بزرگوار مرا دید، سخن را او آغاز نمود و فرمود: در آینده علم توحید روزیِ تو خواهد شد.
سیّد معظّم رحمهالله برای من نقل کرد و به خطّ خود نیز نوشت که عموی گرامیاش بعد از این بشارت، شبی از شبها در خواب دو فرشته را دید که بر او نازل شدند و در دست یکی از آن دو، چند لوح است که در آنها چیزی نوشته، و در دست دیگری، ترازویی است. پس مشغول شدند و در هر کفّهی ترازو، لوحی میگذاشتند و آن دو را با هم میسنجیدند. آنگاه آن دو لوح را که در دو کفّه مقابل هم قرار گرفته بودند، بر من عرضه مینمودند. و من آنها را میخواندم. و به همین شکل تا آخرین الواح.
پس دیدم که آن دو، عقیدهی هر یک از یاران پیغمبر و ائمّه علیهمالسلام را با عقیدهی یکی از علمای امامیّه مقابل یکدیگر قرار میدهند، از سلمان و ابوذر تا آخرین نوّاب اربعه، و از کلینی و شیخ صدوق و پدرش، و شیخ مفید و سیّد مرتضی و شیخ طوسی تا داییام علّامه سیّدمهدی بحرالعلوم رحمهالله و علمای بعد از ایشان.
سیّد فرمود: در این خواب به عقاید جمیع امامیّه از صحابه و اصحاب ائمّه علیهمالسلام و سایر علمای امامیّه آگاه شدم و بر اسراری از علوم احاطه یافتم که اگر عمر من، عمر نوح علیهالسلام بود و به دنبال اینگونه معارف میرفتم، به یکصدم آن هم احاطه پیدا نمیکردم. و این علم و معرفت، بعد از آن حاصل شد که فرشتهی ترازو به دست، به فرشتهی دیگر گفت: الواح را بر فلانی عرضه نما! زیرا مأموریم که الواح را بر او عرضه نماییم.
پس صبح، من علّامهی زمان خود در معرفت بودم.
هنگامی که از خواب برخاستم و نماز صبح را بهجاآوردم و تعقیبات نماز پایان یافت، ناگاه صدای کوبیدن در را شنیدم.
پس کنیزک به سمت در رفت و کاغذی با خود آورد که برادر دینی من، شیخ عبدالحسین اعسم[۲] فرستاده بود و در آن ابیاتی نوشته بود که در مدح من سروده بود. دیدم که در آن شعر، تفسیر خواب من به اختصار بر زبانش جاری شده که خدا به او الهام کرده بود. یکی از ابیات مدیحه این است:
نَرْجو سَعادَةَ فالي إلیٰ سَعادَةِ فالِكَ بِكَ اخْتِتامُ مَعالٍ قَدِ افْتَتَحْنَ بِخالِكَ[۳]
(جناب سیّدمهدی گوید: او) مرا از عقیدهی جمعی از اصحاب پیغمبر صلیاللهعلیهوآله آگاه کرد که با عقیدهی بعضی از علمای امامیّه در تقابل بود. یکی از آنها عقیدهی داییام، علّامه بحرالعلوم رحمهالله بود که با عقیدهی بعضی از خواصّ اصحاب پیغمبر تقابل داشت. و عقیدهی پارهای از علما که نسبت به عقیدهی سیّد کمتر یا بیشتر بود.
امّا این امور از اسراری است که آشکار کردنش برای همگان ممکن نیست؛ زیرا مردمان توان پذیرشش را ندارند. البتّه آن مرحوم از من عهد گرفت که آن مطالب را برای هیچ کس ابراز ننمایم. و این خواب نتیجهی کلام آن شخص بزرگوار بود که قرائن و شواهد نشان میداد او مهدی منتظر علیهالسلام است.[۴]
مؤلّف گوید: این سیّد عظیم الشّأن و جلیل القدر از علمای ممتاز امامیّه و صاحب کراماتی آشکار و قبّهای سرافراز مقابل قبّهی شیخ الفقها، صاحب جواهر الکلام[۵] در نجف اشرف است.
جناب سیّدمهدی -اعلی الله مقامه- برای من نقل کرد که دو سال قبل از آمدن طاعون فراگیر سال هزار و دویست و چهل و شش عراق و مشاهد مشرّفه، ایشان آمدن طاعون را به ما خبر داد و برای هر یک از ما که از نزدیکان او بودیم، دعا نوشت و میفرمود: آخرین کسی که با این طاعون میمیرد، من خواهم بود و بعد از من بیماری برطرف میشود. و نقل میکرد که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در خواب به او خبر داده و این کلام را فرمودهاند: «وَ بِكَ یُخْتَمُ یا وَلَدي.»[۶]
و در آن طاعون خدمتی به اسلام و اهل اسلام کرد که عقول متحیّر میماند. او عهدهدار انجام کارهای همهی اموات شهر و خارج آن بود که بیش از چهل هزار نفر بودند. خود او بر همه نماز میخواند و برای هر بیست یا سی نفر و بیشتر، یک نماز میگزارد و یک روز بر هزار نفر، یک نماز خواند.
ما شرح این خدمتها و برخی از کرامات و مقامات او را در کتاب دار السّلام بیان کردهایم.[۷]
مقام اخلاص آن جناب چنان بود که نسبت به اینکه کسی دستش را ببوسد، احتیاط میفرمود. مردم مراقب و منتظر بودند تا او به حرم مطهّر بیاید، چون در آنجا حالتی به او دست میداد که وقتی دستش را میبوسیدند، متوجّه نمیشد. و ﴿ذٰلِكَ فَضْلُ اللهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ﴾.[۸]
نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّفیافتگان
پانویس
- ↑ جعفربن خضر حلّی نجفی، ملقّب به کاشف الغطا (۱۱۵۶ - ۱۲۲۸ق) فقیه و اصولی بزرگ شیعی است. وی بعد از استادش سیّد بحرالعلوم عهدهدارمرجعیّت شیعه بود. دوران زندگی وی همزمان با شکلگیری وهابیّت در عربستان بود. اوّلین کتاب شیعی در ردّ این گروه گمراه، نوشتهی اوست.
- ↑ عبدالحسینبن محمّدعلی اعسم زبیدی نجفی (۱۲۴۷ق) فقیه، ادیب و شاعر شیعی است.
- ↑ مضمون ترجمه: امیدوارم طالع من همچون طالع تو، نیک و خوش باشد. مقامات والایی که با دایی تو (سیّد بحرالعلوم) آغاز شد، با تو پایان یافت.
- ↑ ر.ک: جنّة المأوی / ۱۱۳ - ۱۱۵ (حکایت ۴۳).
- ↑ محمّدحسنبن محمّدباقر نجفی (۱۲۰۲ - ۱۲۶۶ق) معروف به صاحب جواهر، فقیه نامدار شیعی است. «جواهر الکلام» اثر ماندگار این عالم پرنفوذ شیعه، که تألیفش حدود سی سال زمان برد، دورهی کامل فقه تحلیلی و استدلالی است که در شرح شرائع الاسلام محقّق حلّی نگاشته شده است.
- ↑ با تو پایان میپذیرد ای پسرم.
- ↑ بنگرید به: دار السّلام ۲ / ۲۱۹ – ۲۲۶.
- ↑ المائدة (۵) / ۵۴.