سیّد بحرالعلوم در سرداب مطهّر
تشرفات و ملاقات ها - سیّد بحرالعلوم در سرداب مطهّر
سیّد سند و عالم معتمد، محقّق بصیر، سیّدعلی،[۱] -که نوهی جناب بحرالعلوم(قدس سره) و مؤلّف کتاب البرهان القاطع فی شرح المختصر النّافع در چند جلد است- از سیّد پاکدل پارسا و مورد اطمینان پاکسیرت، سیّد مرتضی -که داماد همشیرهی سیّد بود و در سفر و حضر با او همراه، و مراقب خدمات داخلی و بیرونی او بود- نقل کرد و گفت:
با آن جناب در سفر زیارت سامرّا بودم و ایشان اتاقی داشت که تنها در آنجا میخوابید و من اتاقی داشتم که به آن اتاق متّصل و شب و روز، نهایت مراقبت را نسبت به خدماتشان داشتم.
مردم شبها خدمت آن مرحوم جمع میشدند تا آنکه پاسی از شب میگذشت.
یک شب که طبق معمول (برای دیدار با مردم) نشسته بود و مردم نزد او جمع شده بودند، دیدم که گویا حضور جمعیّت، برای او خوشایند نیست و دوست دارد خلوت شود، به طوری که با هر کس که سخنی میگوید، در کلامش اشارهای دارد به اینکه میخواهد زودتر از نزد آنان برود.
(بالاخره) مردم پراکنده شدند و جز من، کسی باقی نماند. پس به من نیز امر فرمود که بیرون روم. من به اتاق خود رفتم و به حال سیّد در این شب فکر میکردم و خواب به چشمم نمیآمد. قدری صبر کردم، آنگاه مخفیانه بیرون آمدم تا از حال سیّد خبری بگیرم.
دیدم درِ اتاقش بسته است. از شکاف در نگاه کردم، دیدم چراغ همان طور روشن است امّا کسی در اتاق نیست. داخل رفتم و از وضع اتاق فهمیدم که امشب نخوابیده است.
پس پا برهنه و مخفیانه در جستوجوی سیّد بیرون رفتم. وارد صحن شریف شدم و دیدم درهای قبّهی عسکریّین(علیهما السلام) بسته است. اطراف بیرون حرم را گشتم، اثری از او نیافتم.
به صحن سرداب رفتم، دیدم درهای آن باز است. پس بدون اینکه هرگونه صدایی از من شنیده شود، آهسته از پلههای سرداب پایین رفتم. از صُفّهی[۲] سرداب همهمهای شنیدم، گویی کسی با دیگری سخن میگوید؛ امّا کلمات را تشخیص نمیدادم. تا آنکه سه یا چهار پلّه باقی ماند و من در نهایتِ آهستگی میرفتم که ناگاه ندای سیّد از همان جا بلند شد که «ای سیّدمرتضی چه میکنی؟! چرا از خانه بیرون آمدی؟!»
همان جا که بودم، حیرتزده و بیحرکت، مثل چوب خشک ماندم. خواستم قبل از گفتن جوابی بازگردم، امّا به خود گفتم: چگونه حالت بر کسی پوشیده خواهد ماند که تو را بدون اینکه حس کند، شناخت؟!
پس با عذرخواهی و پشیمانی جواب دادم و در همین بین از پلّهها پایین رفتم تا جایی که صفّهی سرداب را مشاهده مینمودم. سیّد را دیدم که تنها رو به قبله ایستاده و اثری از کس دیگری نیست. پس فهمیدم که او با غایب از چشمها(علیه السلام) سخن میگفت.[۳]
نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّفیافتگان