شیخ حسین رحیم

از ویکی‌مهدی

تشرفات و ملاقات ها - شیخ حسین رحیم

شیخ عالم فاضل، شیخ باقر کاظمی، فرزند عالم عابد، شیخ هادی کاظمی که به آل‌طالب معروف است، نقل کرد:

مرد مؤمنی از خانواده‌ی معروف به آل رحیم در نجف اشرف بود به نام شیخ حسین[۱] رحیم.

هم‌چنین عالم فاضل و عابد کامل، مصباح الاتقیا، شیخ طه از آل خباب، [از] عالم بزرگوار و زاهد عابد بی‌بدیل، شیخ حسین نجف که اکنون امام جماعت مسجد هندی نجف اشرف است و در تقوا و صلاح و فضل در بین خواصّ و عوام پذیرفته شده است، برای ما حکایت نمود و گفت که شیخ حسین رحیم، مردی بود پاک‌طینت و نیک‌فطرت و از مقدّسین در حال تحصیل علوم دینی، و دچار بیماری سینه و سرفه بود که با سرفه از سینه‌اش خون بیرون می‌آمد و با این حال در نهایت فقر و پریشانی بود و آذوقه‌ی روز خود را هم نداشت.

او برای به دست آوردن آذوقه، بیشتر اوقات نزد اعراب بادیه‌نشینی می‌رفت که در حوالی نجف اشرف ساکن‌اند، حتّی اگر مقداری جو باشد.

و در چنین حال بیماری و فقر، دلش به زنی از اهل نجف مایل شد و هرچند او را خواستگاری می‌کرد، خانواده‌ی آن زن به خاطر فقر شیخ حسین، پاسخ نمی‌دادند. و از این جهت نیز گرفتار همّ و غمّ شدیدی بود.

هنگامی که بیماری و فقر و ناامیدی از ازدواج با آن زن، کار را بر او سخت ساخت، تصمیم گرفت کاری را که در بین اهالی نجف معروف است انجام دهد که می‌گویند برای هر کس شرایط سختی پیش آید، اگر چهل شب چهارشنبه به رفتن به مسجد کوفه مداومت داشته باشد، بی‌شک حضرت حجّت عجّل‌الله‌فرجه را به صورت ناشناس ملاقات خواهد نمود و به خواسته‌اش خواهد رسید.

مرحوم شیخ باقر نقل کرد: شیخ حسین گفت: من چهل شب چهارشنبه بر این عمل مداومت کردم. وقتی آخرین شب چهارشنبه فرا رسید که شبی تاریک، از شب‌های زمستان بود و باد تندی می‌وزید و باران اندکی می‌بارید، من در دکّه‌ای که داخل مسجد است نشسته بودم. آن دکّه‌ی شرقی، مقابل در اوّل است که در طرف چپِ کسی قرار می‌گیرد که وارد مسجد می‌شود.

من به سبب خونی که از سینه‌ام می‌آمد، نمی‌توانستم وارد مسجد شوم؛ چون چیزی همراه نداشتم که اخلاط سینه را در آن جمع کنم، و انداختن آن در مسجد هم روا نبود. وسیله‌ای هم برای مقابله با سرما نداشتم. دلم تنگ و غم و اندوهم زیاد شد و دنیا در چشمم تاریک گشت.

فکر می‌کردم که شب‌ها تمام شد و این آخرین شب است. نه کسی را دیدم و نه چیزی برایم پدیدار شد. و در این چهل شب که از نجف به مسجد کوفه می‌آیم، این همه سختی و رنج فراوان را تحمّل کردم و بار زحمت و ترس بر دوش کشیدم، با این حال به جز ناامیدی نتیجه‌ای برایم نداشت.

من در همین افکار بودم و هیچ کس هم در مسجد نبود. آتشی روشن کرده بودم تا قهوه‌ی بسیار کمی را که با خود از نجف آورده بودم، گرم کنم. من به خوردن قهوه عادت داشتم.

ناگاه شخصی از سمت در اوّل مسجد رو به من آمد. وقتی او را از دور دیدم، آزرده‌خاطر شدم و با خود گفتم: این عربی بادیه‌نشین از اهالی اطراف مسجد است، نزد من می‌آید که قهوه بخورد و من امشب بی قهوه می‌مانم و در این شب تاریک، همّ و غمّم بیشتر خواهد شد.

در این فکر بودم که او به من رسید و سلام کرد و نام مرا برد و روبه‌رویم نشست. از این‌که نام مرا می‌دانست تعجّب کردم و گمان کردم از آنهایی است که در اطراف نجف هستند و من گاهی نزدشان می‌روم. پس، از او پرسیدم که از کدام طایفه‌ی عرب است؟

گفت: از بعضی از ایشانم.

پس اسم هر یک از طوایف عرب را بردم که در اطراف نجف بودند، گفت: نه؛ از آنها نیستم.

مرا به خشم آورد و با تمسخر و استهزا گفتم: «آری؛ تو از طریطره‌ای!» و این کلمه‌ای بی‌معنی است.

از سخن من تبسّمی کرد و گفت: سودی به حال تو ندارد که (بدانی) من اهل کجایم. تو (بگو) چه چیزی تو را به این‌جا کشانده است؟

گفتم: سؤال کردن در این باره هم نفعی برای تو ندارد.

گفت: چه ضرری برای تو دارد که به من خبر دهی؟!

من از اخلاق نیک و شیرینی سخن او به شگفت آمدم و دلم به او مایل گشت و چنان شد که هر چه سخن می‌گفت، محبّتم به او بیشتر می‌گردید.

پس چپق را برای او با توتون آماده نمودم و به او دادم. گفت: تو آن را بکش؛ من نمی‌کشم.

پس برای او در فنجان، قهوه ریختم و به او دادم. گرفت و اندکی از آن خورد.

آن‌گاه به من داد و گفت: تو آن را بخور!

آن را گرفتم و خوردم و متوجّه نشدم که تمام آن را نخورده است؛ امّا آن‌به‌آن محبّتم به او بیشتر می‌شد.

گفتم: ای برادر! خداوند امشب تو را برای من فرستاده که مونس من باشی. آیا با من نمی‌آیی که برویم و در مقبره‌ی جناب مسلم بنشینیم؟

گفت: با تو می‌آیم. حال، حکایت خود را بگو.

گفتم: ای برادر! واقع را برای تو نقل می‌کنم. من از آن روز که خود را شناختم در نهایت فقر و نیازمندی بوده‌ام، با این حال چند سال است که از سینه‌ام خون می‌آید و علاجش را نمی‌دانم. همسری هم ندارم، امّا دلم به زنی از اهل محلّه‌ی خودمان در نجف اشرف مایل شده و چون اموالی در دست ندارم، ازدواج با او برایم ممکن نیست.

و این ملّاهای ملعون مرا فریب دادند و گفتند برای حاجت‌های خود، به صاحب‌الزّمان علیه‌السلام توجّه نما و چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه برو و شب را در آن‌جا سپری کن، که آن حضرت را خواهی دید و حاجتت را برآورده خواهد ساخت.

این چهلمین شب چهارشنبه است و با این همه زحمتی که در این شب‌ها کشیدم، هیچ چیز ندیدم. این امور است که مرا به این‌جا کشانده و این حاجت‌های من است.

پس در حالی که من غافل بودم و توجّه نداشتم، گفت: امّا سینه‌ی تو، پس عافیت یافت. و امّا آن زن، پس به زودی با او ازدواج خواهی کرد. و امّا فقرت، پس به حال خود باقی است تا از دنیا بروی.

و من اصلاً متوجّه این بیان و تفصیل نبودم.

پس گفتم: به سوی جناب مسلم نمی‌رویم؟

گفت: برخیز!

پس برخاستم و پیش روی من روانه شد. هنگامی که وارد زمین مسجد شدیم، به من گفت: آیا دو رکعت نماز تحیّت مسجد را نخوانیم؟

گفتم: می‌خوانیم.

او نزدیک شاخص سنگی وسط مسجد ایستاد. و من با فاصله‌ای پشت سرش ایستادم. پس تکبیرة الاحرام را گفتم و مشغول خواندن سوره‌ی حمد شدم که ناگاه صدای حمد خواندن او را شنیدم، به گونه‌ای بود که هرگز از هیچ کس چنین قرائتی نشنیده بودم.

من از قرائت نیکوی او پیش خود گفتم: شاید او صاحب‌الزّمان علیه‌السلام باشد و بعضی سخنان او را به یاد آوردم که هیمن را نشان می‌داد.

آن‌گاه پس از این‌که این احتمال از دلم گذشت، به سمت ایشان نگریستم که نماز می‌گزارد. دیدم نور عظیمی آن حضرت را فراگرفته، به گونه‌ای که مرا از تشخیص شخص شریفش باز می‌داشت و ایشان هم‌چنان مشغول نماز بود.

من قرائت آن جناب را می‌شنیدم و بدنم می‌لرزید و از بیم حضرتش نتوانستم نماز را بشکنم. به هر شکلی بود، نماز را تمام کردم و نور از زمین بالا می‌رفت.

پس مشغول شدم به گریه و زاری و عذرخواهی از سوء ادبی که در مسجد با جنابش کرده بودم و گفتم: ای آقای من! وعده‌ی شما راست است. به من وعده دادی که با هم به مقبره‌ی حضرت مسلم برویم.

در بین سخن گفتن بودم که نور به سمت مقبره‌ی حضرت مسلم راهی شد. من نیز به دنبال او رفتم و آن نور داخل قبّه شد و در فضای قبّه قرار گرفت و پیوسته چنین بود. من نیز مشغول گریه و ندبه بودم تا آن‌که فجر طلوع کرد و آن نور عروج کرد.

وقتی صبح شد، متوجّه کلام آن حضرت شدم که «امّا سینه‌ات، پس شفا یافت»؛ دیدم سینه‌ام سالم است و اصلاً سرفه نمی‌کنم. و هفته‌ای نگذشت تا از راهی که گمانش را نمی‌کردم اسباب ازدواج با آن دختر فراهم شد. و فقر هم به حال خود باقی است، چنان‌که آن حضرت فرمود. و الحمد لله.[۲]


نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان

پانویس

  1. مخفی نماند که اسم این شخص مؤمن در کتاب کلمه‌ی طیّبه به اشتباه «شیخ محمّد» نوشته شده و بعد از چاپ، معلوم شد، که تغییر آن ممکن نبود. (مؤلّف محترم) ن.ک: کلمه‌ی طیّبه / ۱۴۳ (به همان صورت اشتباه چاپ شده است.) و شگفت این‌که در جنّة المأوی «الشّیخ محمّدحسن السّریرة» ثبت شده است.
  2. ر.ک: جنّة المأوی / ۶۶ - ۶۹ (حکایت ۱۵).