مرد دلّاک

از ویکی‌مهدی

تشرفات و ملاقات ها - مرد دلّاک

نیز ایشان از جناب شیخ باقر کاظمی نقل نمود:

شخص راست‌گویی بود که شغلش دلّاکی بود. او پدر پیری داشت و در خدمت‌گزاری به او هیچ گونه کوتاهی نمی‌کرد؛ حتّی خودش برای قضای حاجت او آب را می‌برد و منتظر می‌ایستاد تا پدرش بیرون آید و او را دوباره به جایش برمی‌گرداند. مرد دلّاک همیشه مراقب کارهای پدر بود، مگر در شب چهارشنبه که به مسجد سهله می‌رفت. مدّتی بعد، رفتن به مسجد را ترک نمود.

از او سبب ترک کردن رفتن به مسجد را پرسیدم.

گفت: چهل شب چهارشنبه به آن‌جا رفتم. وقتی آخرین شب چهارشنبه فرا رسید، تا نزدیک مغرب نتوانستم بروم. پس تنها به راه افتادم و شب شد. من می‌رفتم تا آن‌که یک‌سوم راه باقی ماند و شبی ماهتابی بود.

پس یک اعرابی را دیدم که سوار بر اسبی رو به من می‌آید. پیش خود گفتم که به زودی این اعرابی مرا برهنه می‌کند. وقتی به من رسید، به زبان عرب بدوی با من سخن گفت و مقصد مرا پرسید.

گفتم: مسجد سهله.

فرمود: چیزی خوردنی همراه تو هست؟

گفتم: نه.

فرمود: دستت را به جیبت ببر!

گفتم: در آن چیزی نیست.

باز آن سخن را با تندی تکرار فرمود. پس دست در جیب خود کردم، در آن مقداری کشمش یافتم که برای طفل خود خریده بودم و فراموش کردم که به او بدهم، پس در جیبم ماند.

آن‌گاه سه بار به من فرمود: «اوصیكَ بِالعود!»

و «عود» در زبان عرب بدوی، به پدر پیر می‌گویند. یعنی تو را به پدر پیرت سفارش می‌کنم. آن‌گاه از نظرم پنهان شد.

پس فهمیدم که او مهدی علیه‌السلام است و آن جناب راضی نیست که حتّی در شب چهارشنبه من از پدرم دور شوم. به همین خاطر دیگر به مسجد نرفتم.[۱]

این حکایت را یکی از علمای معروف نجف اشرف نیز برای من نقل کرد.


نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّف‌یافتگان

پانویس

  1. ر.ک: جنّة المأوی / ۷۲ و ۷۳ (حکایت ۱۸).