مگر به روی دلآرای یار ما ور نی
رویِ دل آرا
صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمیآید
مگر به رویِ دل آرایِ یارِ ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید۱
مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سَوادی دید
وز آن غریبِ بلاکش خبر نمیآید
جهان ملک خاتون:
به جز خیال توام در نظر نمیآید
دمیم بیرخ جانان به سر نمیآید
منم به خاک رهش معتکف به امّیدش
ولیک سرو روان در گذر نمیآید
بابافغانی:
زبان بوصف جمال تو بر نمی آید
که خوبی تو به تقریر در نمی آید
هزار صورت اگر می کشد مصور صنع
یکی ز شکل تو مطبوع تر نمی آید
------------
حافظ امید موعود، عبدالحسین فخاری
۱. فقط با ظهور آن موعود که یارِ و دلدار ماست، کارها سامان می پذیرد وگرنه با هیچ یار دیگری، کار جهان سامان نمی پذیرد! همان که شاعر به او دل داده و مقیم کوی محاسن اش شده است و خاک کوی او را با آب حیات، عوض نمی کند...