یاقوت روغنفروش
تشرفات و ملاقات ها - یاقوت روغنفروش
یاقوت دهّان
عالم عالیقدر و دانشمند بزرگوار، مجمع فضیلتها و بخششها، شیخ علی رشتی این حکایت را برای من نقل نمود. وی عالمی باتقوا و دل از دنیا بریده بود که انواع گوناگون علوم را همراه با بینش و دانشی عمیق در خود گردآورده و از شاگردان خاتم المحقّقین، شیخ مرتضی انصاری -اعلی الله مقامه- و سیّد سند، استاد اعظم، میرزای شیرازی -دام ظلّه- بود. و چون اهالی منطقهی لار و اطراف آنجا شکایت کردند که عالمی جامع و با نفوذ که حُکمش مورد پذیرش باشد، در آن مناطق ندارند، آن مرحوم را به آنجا فرستادند. بنده در سفر و حضر سالها با او همراه و همنشین بودم و در اخلاق و فضل و تقوا مانند او کمتر دیدم.
او نقل کرد: یک بار که از زیارت اباعبدالله(علیه السلام) بازمیگشتم و از راه آب فرات به سمت نجف اشرف میرفتم، در کشتی کوچکی که از کربلا و طویرج بود، نشستم. اهل آن کشتی، همه از اهالی حلّه بودند. از طویرج، راه حلّه و نجف جدا میشود.
پس دیدم که آن جمع، همه مشغول خوشگذرانی و شوخی شدند مگر یک نفر که جزو آنان بود امّا در عمل با آنان مشارکت نداشت. آثار متانت و وقار در او نمایان بود؛ نه میخندید و نه شوخی میکرد. همراهانش او را به خاطر مذهبش سرزنش میکردند و بر او عیب میگرفتند؛ با این حال در خوردنی و نوشیدنی با هم شریک بودند.
بسیار تعجّب کردم امّا فرصت و موقعیّت پرسش فراهم نبود تا اینکه به جایی رسیدیم که به دلیل کم بودن عمق آب، ما را از کشتی بیرون فرستادند.
در کنار نهر راه میرفتیم. پس به طور اتّفاقی در کنار آن شخص قرار گرفتم و از او پرسیدم که چرا از رفتار همراهانش کنارهگیری میکند و چرا آنها به خاطر مذهبش بر او عیب میگیرند.
پاسخ داد: آنان بستگان من و از اهل سنّتاند و پدرم نیز جزو ایشان بود، امّا مادرم از اهل ایمان بود. خود من نیز مثل آنان اهل سنّت بودم و به برکت حجّت صاحب الزّمان(علیه السلام) شیعه شدم.
دربارهی چگونگی شیعه شدنش سؤال کردم.
گفت: «اسم من یاقوت و شغلم روغنفروشی در کنار پل حلّه است. یک سال برای خریدن روغن، از حلّه به سمت اطراف و نواحی و بادیهنشینان عرب بیرون رفتم.
پس چند منزلی دور شدم تا آنچه میخواستم، خریدم و با جمعی از اهل حلّه برگشتم. وقتی در یکی از منزلگاهها توقّف کردیم، خوابیدم. هنگامی که بیدار شدم، کسی را ندیدم. همه رفته بودند. و راه ما در صحرای بی آب و علفی بود که درّندگان فراوان داشت و در آن نزدیکی حتّی یک آبادی هم نبود، مگر با فاصلهی فرسخهای بسیار.
برخاستم و بارم را بر مرکب گذاشتم و به دنبال آنها رفتم. پس راه را گم کردم و سرگردان ماندم و از درّندگان و تشنگی روز، میترسیدم.
پس شروع کردم به استغاثه و کمک خواستن از خلفا و مشایخ و ایشان را نزد خداوند شفیع قرار دادم و زاری و التماس نمودم. فرجی پدید نیامد.
آنگاه پیش خود گفتم که من از مادر میشنیدم که او میگفت: ما امام زندهای داریم که کنیهاش اباصالح است؛ راه را به گمشدگان نشان میدهد و به فریاد درماندگان میرسد و ضعیفان را یاری میکند.
پس با خداوند عهد کردم که به او استغاثه میکنم، اگر مرا نجات داد، به دین مادرم در خواهم آمد. پس او را ندا کردم و استغاثه نمودم. ناگاه کسی را دیدم که با من راه میرود و بر سرش عِمامهی سبزی است که رنگش مانند این بود -و به علفهای سبزی اشاره کرد که کنار نهر روییده بود.»
آنگاه راه را به او نشان داد و امر فرمود که به دین مادرش درآید و کلماتی فرمود که من -یعنی مؤلّف کتاب- فراموش کردم و فرمود: به زودی به روستایی میرسی که اهل آنجا همه شیعهاند.
گفتم: آقای من! آقای من! با من تا این روستا نمیآیید؟
فرمود: نه؛ زیرا هزار نفر در گوشه و کنار زمین به من استغاثه کردند. باید ایشان را نجات دهم.
این خلاصهی کلام آن جناب بود که در خاطرم ماند. آنگاه از نظرم غایب شد.
اندکی نرفتم که به آن روستا رسیدم. مسافت منزلگاه تا آنجا بسیار زیاد بود و گروه همراهانم روز بعد به آنجا رسیدند.
وقتی به حلّه رسیدم، خدمت سیّد فقهای کاملین، سیّدمهدی قزوینی ساکن حلّه -قدّس الله روحه- رفتم و قصّه را نقل کردم و معالم دین را از او آموختم. نیز از او خواستم به من عملی بیاموزد که سبب شود تا بار دیگر آن حضرت را ملاقات کنم.
فرمود: چهل شب جمعه حضرت اباعبدالله(علیه السلام) را زیارت کن.
پس شروع کردم و شبهای جمعه از حلّه برای زیارت به کربلا میرفتم. تا آنکه یک هفته باقی ماند. روز پنج شنبه بود که از حلّه به کربلا رفتم. وقتی به دروازهی شهر رسیدم، دیدم مأموران دولتی با سختگیری بسیار، از هر که میخواهد وارد شود، گذرنامه میخواهند. امّا من نه گذرنامه داشتم و نه پول آن را. پس سرگردان ماندم. مردم نزدیک دروازه ازدحام کرده بودند. پس چند بار خواستم که خود را پنهان کرده و از مأموران بگذرم، ممکن نشد.
در همین حال، صاحب خود، حضرت صاحب الامر(علیه السلام) را دیدم که در هیئت طلّاب عجم، عِمامهی سفیدی بر سر دارد و داخل شهر است. هنگامی که آن حضرت را دیدم، استغاثه کردم و کمک خواستم. پس بیرون آمد و دست مرا گرفت و داخل شهر برد، امّا کسی مرا ندید. وقتی وارد شدم، دیگر آن جناب را ندیدم و حیرتزده باقی ماندم.[۱]
نجم ثاقب - باب هفتم: حکایات تشرّفیافتگان
- ↑ ر.ک: جنّة المأوی / 126 - 128 (حکایت 47).